تبليغاتX
ترمه

ترمه

جامعه و آدمها

نمی دونم از چی بنویسم از کجا بنویسم حرف برای گفتم همیشه زیاد بوده و هست ولی اینکه چی رو بگی و چی رو نگی هم پشت بندش میاد و دستت رو می بنده. دلم می خواد بگم که آرامش الان تنها چیزیه که من از میون همه جملات دنیا بهش احتیاج دارم.
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 7:41 توسط ترمه|

بیست روز از فروردین گذشته و من امروز بالاخره استعفامو نوشتم و پست مربی ادبی کانون رو کنار گذاشتم برای آخرین بار حیاطی رو نگاه کردم که تابستون گذشته چقدر با بچه ها دور تا دورش راه رفتیم و درخت هاشو لمس کردیم،خورشید و از بالای داربند انگور دیدیم و براش دست تکون دادیم. آخرین بار رو حیاط فرش پهن کردیم و از بهار نوشتیم. دلم براشون تنگ میشه برای پاکی بچه ها ولی واقعا نمی تونستم با اینکه همه اطرافیانم گفتن حیفه و بعد از چند سال کار خوب میشه. الان سبک شدم دوست دارم استرس های زندگیمو کمتر کنم. خودمو به خدا می سپارم، اونه که همه عیبهامو می دونه ولی بازم تنهام نمیذاره

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 21:5 توسط ترمه|

یا من دارم دور سر دنیا می چرخم یا دنیا دور سر من، کی قرار است این چرخیدن ها تمام شود خدا می داند و بس

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 10:3 توسط ترمه|

همه چیز انگار آرومه اما این آرامی و سکوت هم آدم را غصه دار می کنه همه چیز انگار در ظاهر آرومه ولی در دورن غوغاست که کسی از اون خبر نداره،گاهي از اين آرامش اجباري از اين سكوت خونه دلگير ميشم گاهي دلم ميخواد تو باغچه گل بكارم گاهي دلم بخواد ساعت ها جلو آيينه لب هامو قرمز كنم و قهوه اي و صورتي و بنفش بدون اينكه بدونم چرا گاهي دلم مي خواد روزي چندبار لباس عوض كنم تا يكي ببينه كه به خاطر اون اينكارها رو مي كنم و بگه چرا بگه چقدر زيبا بگه چقدر بهت نمياد و گاهي دوست دارم مثل بعضي زنها تاظهر بخوابم نه اينكه زودتر از شوهرم از خونه بيرون برم،گاهي دلم خيلي چيزها رو با هم ميخواد گريه رو و خنده رو،عشق را و نفرت را و همش همين ديگه. دارم تصميم مي گيرم براي خودم و كارم اينكه من حيفم يا كارم.

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 17:10 توسط ترمه|

تحمل آدم های این زمونه خیلی کم شده زود داد می زنن عصبانی میشن زود قضاوت می کنن حتی اگر زود هم معذرت خواهی کنن. همه فکر می کنن بقیه می خوان دورشون بزنن می خوان زرنگی کنن واسه همه چیز حتی واسه یه چیز کوچیک مثل سبقت گرفتن از یه ماشین تو خیابان.درست نمبگم؟ چرا جواب نمیدی؟ درسته قدیما همیشه می گفتن حرف حساب که جواب نداره نه همین رو نمی گفتن؟ اصلا آدم های این زمونه به من چه ربطی دارن بلند شو بلند شو گل گاو زبون منو بیار بخورم. خودتون می دونید که بانک دارین و چک دارین و هزار تا گرفتاری. خدا رو شکر من مال دوره شما نیستم زمون ما که از این خبرا نبود از این سکته ها که الان مد شده و همه بیشتر به خاطر همین می میرن درست نمیگم؟ نباتم بنداز توش همون وقت همش بزن تا نباته قشنگ توش آب بشه.

صدای قاشق و نبات و لیوان که بلند میشه با خودم فکر میکنم چه غوغایی هست تو لیوان برای مخلوط کردن هرچی که تو خودش جا داده.هیچ چیز منو بیشتر از این خوشحال نمی کنه که ببینم توی این همه آدمی که تو دنیا با هم مخلوط میشن آدم هایی باشن که هنوز باهم  مهربونن و خوبی همدیگه رو میخوان.

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 12:17 توسط ترمه|

به امام زمان قسم این پیام رو بخون: دختری از خوزستانم که پزشکان از معالجم نا امید شدند،شبي خواب حضرت زينب را ديدم در گلويم آب ريخت شفا پيدا كردم. ازم خواست اين رو به ۷ نفر بگم. اين پيام به دست كارمندي افتاد اعتقاد نداشت كارش رو از دست داد،به دست ديگري رسيد عمل نكرد پسرش رو از دست داد. يك نفر به آن عمل كرد ۲۰ ميليون به دست آورد. اگر به زينب اعتقاد داري اين پيام را براي ۷ نفر بفرست و تا ۷ روز ديگه منتظر معجزه باش اگر نرسيدبا اين شماره تماس بگير۰۹۱۶۳۸۰۳۹۱۵

يه چند وقتي بود كه نسل اينگونه پيام ها ور افتاده بود ولي مثل اينكه مردم بازم دارن پسرفت مي كنن و شدن انتقال دهنده خرافات و شايعاتي كه هم با اعتقادات مردم بازي مي كنه و هم پول بيشتري رو تو جيب مخابرات مي كنه. تنها چيزي كه تو اين پيام با سال هاي قبل فرق كرده و برام جالبه دادن شماره موبايله نميدونم چرا يعني براي تاكيد بيشتره كه حتما واسه بقيه بفرستي! براي اينكه مردم بهش زنگ بزنن و بگن خوب ۷ روز گذشت پس چرا معجزه نشد؟ شايدم فلسفه اي پشتش نهفته كه ما خبر نداريم. آخه يكي بگه مگه حضرت زينب بيكاره كه هركي رو شفا داد جار بزنه و بگه بدو برو واسه ۷ نفر بگو كه من تو رو شفا دادم،يعني اونها اينجوري ميخوان خودشون را به مردم نشون بدن و نياز دارن كه ثابت كنن كه مي تونن يا از بنده هاي خاص خدا هستن. نميدونم چرا وقتي اينجور پيام ها واسم مياد هم خنده ام ميگيره و هم تاسف مي خورم كه چرا مردم ادامه دهنده اين زنجيره ميشن و فكر مي كنن اگه براي هفت نفر نفرستن ممكنه براشون اتفاق بدي بيافته و يا اينكه نشون ميده به حضرت زينب(س) اعتقاد ندارن. خلاصه اينكه اگه شما هم دوست دارين اين زنجيره پربار و ادامه بدين و خواستين براي هفت نفر كه سهله براي ۴۰ نفر بفرستيد شايد زودتر جواب گرفتيد.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 16:3 توسط ترمه|

دریا صبور و سنگین می خواند و می نوشت من خواب نیستم

خاموش اگر نشستم مرداب نیستم

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نیستم

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 23:59 توسط ترمه|

چند روزه دارم با اشخاص جدیدی آشنا میشم با قیافه های جدید با شخصیت های جدید و با حرف های جدید تمام این جدید ها همه زندگی و وقت منو گرفته و کمتر وقت می کنم که برای خودم هم وقت بذارم امیدوارم قبل از امتحانام بتونم مثل اولا بیام اینجا و بنویسم و بتونم برم مسافرت و بتونم موسیقی گوش کنم و بتونم آواز بخونم و خیلی چیزهای دیگه امیدوارم
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 6:46 توسط ترمه|

نمیشه از آدم ها انتظار داشت که عوض نشن یا تغییر نکنن،انگار انسان آفریده شده که تغییر کنه چه تو مراحل رشد، چه تو عقل،چه تو ظاهر و قیافه و چه تو اخلاق. گاهی اوقات از نظر خودمون خوب تغییر کردیم و از نظر دیگران بد و گاهی هم برعکس.آدم از روزهای عمرش که میگذره هیچ تو روابط با دیگران هم هروز به تجربه های جدیدی دست پیدا میکنه،تجربه هایی که میتونه دید اون رو نسبت به زندگی عوض کنه خوبتر کنه یا بدتر،شیرین تر کنه یا تلخ تر،مهربانتر کنه یا سختگیرتر و خیلی چیزای دیگه که هرکسی یه برداشتی ازش می کنه. احساس می کنم تو دنیای دوستی ما هم همین اتفاق افتاده همه یه جورایی عوض شدیم و این خیلی طبیعیه و احساس میکنم یه وقتایی دوست داریم دوستامون عوض نشن دوستای چندین و چند سالمون و همون جوری باشن که چند سال پیش قبولشون کردیم و به عنوان دوست پذیرفتیمشون و اونا هم ما را.اما این شدنی نیست و آدم ها مدام در حال تغییرند حتی دامنه دوستی هاشون هم بیشتر میشه و رابطه شون با تو محدودتر،گاهی وقتها ناراحتیم از اینکه دوستی هامون تغییر کرده و دیگه اونجوری که ما قبولش داریم نیست ولی خوب چه میشه کرد جز بازهم پذیرفتنش و اینکه دنیا مدام عوض میشه،تو عوض میشی،من عوض میشم،ما عوض می شیم و این رسم روزگاره که داری این تغییر رو تو آیینه هم می بینی.
نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 8:7 توسط ترمه|

یه جوریم احساس خاصی نسبت به اطرافم ندارم ولی شادتر از روزای قبلم نمی دونم چرا ولی از این بابت خوشحالم،دو روز رفتم خرید هرچند زیاد خرید نکردم ولی همون چیزایی که خریدم رو دوست دارم و پیاده روی رو هم که خیلی وقت بود با من خداحافظی کرده بود. بعد از چقه وفت حاجی بادوم خریدم و همون جا تو خیابون شروع کردم خوردن. از خوردن حاجی بادومم لذت می برم و خودم اینو نمی دونستم و امروز فهمیدم قبلا از اسمش خوشم می یومد حاجی بادوم چه اسم بامزه ای انگار باید بچه باشی تا حاجی بادوم بخوری.دیگه نوشتنم نمیاد و نظریه دیگه ای هم در مورد حاجی بادوم ندارم

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 20:9 توسط ترمه|


آخرين مطالب
» آرامش
» تصمیم
»
» همه چيز انگار آرومه
» زمونه
» چي بگم
»
» امیدوار
» تغییر
» حاجی بادوم
Design By : Pars Skin