تبليغاتX
ترمه

ترمه

جامعه و آدمها

تحمل آدم های این زمونه خیلی کم شده زود داد می زنن عصبانی میشن زود قضاوت می کنن حتی اگر زود هم معذرت خواهی کنن. همه فکر می کنن بقیه می خوان دورشون بزنن می خوان زرنگی کنن واسه همه چیز حتی واسه یه چیز کوچیک مثل سبقت گرفتن از یه ماشین تو خیابان.درست نمبگم؟ چرا جواب نمیدی؟ درسته قدیما همیشه می گفتن حرف حساب که جواب نداره نه همین رو نمی گفتن؟ اصلا آدم های این زمونه به من چه ربطی دارن بلند شو بلند شو گل گاو زبون منو بیار بخورم. خودتون می دونید که بانک دارین و چک دارین و هزار تا گرفتاری. خدا رو شکر من مال دوره شما نیستم زمون ما که از این خبرا نبود از این سکته ها که الان مد شده و همه بیشتر به خاطر همین می میرن درست نمیگم؟ نباتم بنداز توش همون وقت همش بزن تا نباته قشنگ توش آب بشه.

صدای قاشق و نبات و لیوان که بلند میشه با خودم فکر میکنم چه غوغایی هست تو لیوان برای مخلوط کردن هرچی که تو خودش جا داده.هیچ چیز منو بیشتر از این خوشحال نمی کنه که ببینم توی این همه آدمی که تو دنیا با هم مخلوط میشن آدم هایی باشن که هنوز باهم  مهربونن و خوبی همدیگه رو میخوان.

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 12:17 توسط ترمه|

به امام زمان قسم این پیام رو بخون: دختری از خوزستانم که پزشکان از معالجم نا امید شدند،شبي خواب حضرت زينب را ديدم در گلويم آب ريخت شفا پيدا كردم. ازم خواست اين رو به ۷ نفر بگم. اين پيام به دست كارمندي افتاد اعتقاد نداشت كارش رو از دست داد،به دست ديگري رسيد عمل نكرد پسرش رو از دست داد. يك نفر به آن عمل كرد ۲۰ ميليون به دست آورد. اگر به زينب اعتقاد داري اين پيام را براي ۷ نفر بفرست و تا ۷ روز ديگه منتظر معجزه باش اگر نرسيدبا اين شماره تماس بگير۰۹۱۶۳۸۰۳۹۱۵

يه چند وقتي بود كه نسل اينگونه پيام ها ور افتاده بود ولي مثل اينكه مردم بازم دارن پسرفت مي كنن و شدن انتقال دهنده خرافات و شايعاتي كه هم با اعتقادات مردم بازي مي كنه و هم پول بيشتري رو تو جيب مخابرات مي كنه. تنها چيزي كه تو اين پيام با سال هاي قبل فرق كرده و برام جالبه دادن شماره موبايله نميدونم چرا يعني براي تاكيد بيشتره كه حتما واسه بقيه بفرستي! براي اينكه مردم بهش زنگ بزنن و بگن خوب ۷ روز گذشت پس چرا معجزه نشد؟ شايدم فلسفه اي پشتش نهفته كه ما خبر نداريم. آخه يكي بگه مگه حضرت زينب بيكاره كه هركي رو شفا داد جار بزنه و بگه بدو برو واسه ۷ نفر بگو كه من تو رو شفا دادم،يعني اونها اينجوري ميخوان خودشون را به مردم نشون بدن و نياز دارن كه ثابت كنن كه مي تونن يا از بنده هاي خاص خدا هستن. نميدونم چرا وقتي اينجور پيام ها واسم مياد هم خنده ام ميگيره و هم تاسف مي خورم كه چرا مردم ادامه دهنده اين زنجيره ميشن و فكر مي كنن اگه براي هفت نفر نفرستن ممكنه براشون اتفاق بدي بيافته و يا اينكه نشون ميده به حضرت زينب(س) اعتقاد ندارن. خلاصه اينكه اگه شما هم دوست دارين اين زنجيره پربار و ادامه بدين و خواستين براي هفت نفر كه سهله براي ۴۰ نفر بفرستيد شايد زودتر جواب گرفتيد.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 16:3 توسط ترمه|

دریا صبور و سنگین می خواند و می نوشت من خواب نیستم

خاموش اگر نشستم مرداب نیستم

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نیستم

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 23:59 توسط ترمه|

چند روزه دارم با اشخاص جدیدی آشنا میشم با قیافه های جدید با شخصیت های جدید و با حرف های جدید تمام این جدید ها همه زندگی و وقت منو گرفته و کمتر وقت می کنم که برای خودم هم وقت بذارم امیدوارم قبل از امتحانام بتونم مثل اولا بیام اینجا و بنویسم و بتونم برم مسافرت و بتونم موسیقی گوش کنم و بتونم آواز بخونم و خیلی چیزهای دیگه امیدوارم
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 6:46 توسط ترمه|

نمیشه از آدم ها انتظار داشت که عوض نشن یا تغییر نکنن،انگار انسان آفریده شده که تغییر کنه چه تو مراحل رشد، چه تو عقل،چه تو ظاهر و قیافه و چه تو اخلاق. گاهی اوقات از نظر خودمون خوب تغییر کردیم و از نظر دیگران بد و گاهی هم برعکس.آدم از روزهای عمرش که میگذره هیچ تو روابط با دیگران هم هروز به تجربه های جدیدی دست پیدا میکنه،تجربه هایی که میتونه دید اون رو نسبت به زندگی عوض کنه خوبتر کنه یا بدتر،شیرین تر کنه یا تلخ تر،مهربانتر کنه یا سختگیرتر و خیلی چیزای دیگه که هرکسی یه برداشتی ازش می کنه. احساس می کنم تو دنیای دوستی ما هم همین اتفاق افتاده همه یه جورایی عوض شدیم و این خیلی طبیعیه و احساس میکنم یه وقتایی دوست داریم دوستامون عوض نشن دوستای چندین و چند سالمون و همون جوری باشن که چند سال پیش قبولشون کردیم و به عنوان دوست پذیرفتیمشون و اونا هم ما را.اما این شدنی نیست و آدم ها مدام در حال تغییرند حتی دامنه دوستی هاشون هم بیشتر میشه و رابطه شون با تو محدودتر،گاهی وقتها ناراحتیم از اینکه دوستی هامون تغییر کرده و دیگه اونجوری که ما قبولش داریم نیست ولی خوب چه میشه کرد جز بازهم پذیرفتنش و اینکه دنیا مدام عوض میشه،تو عوض میشی،من عوض میشم،ما عوض می شیم و این رسم روزگاره که داری این تغییر رو تو آیینه هم می بینی.
نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 8:7 توسط ترمه|

یه جوریم احساس خاصی نسبت به اطرافم ندارم ولی شادتر از روزای قبلم نمی دونم چرا ولی از این بابت خوشحالم،دو روز رفتم خرید هرچند زیاد خرید نکردم ولی همون چیزایی که خریدم رو دوست دارم و پیاده روی رو هم که خیلی وقت بود با من خداحافظی کرده بود. بعد از چقه وفت حاجی بادوم خریدم و همون جا تو خیابون شروع کردم خوردن. از خوردن حاجی بادومم لذت می برم و خودم اینو نمی دونستم و امروز فهمیدم قبلا از اسمش خوشم می یومد حاجی بادوم چه اسم بامزه ای انگار باید بچه باشی تا حاجی بادوم بخوری.دیگه نوشتنم نمیاد و نظریه دیگه ای هم در مورد حاجی بادوم ندارم

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 20:9 توسط ترمه|

امروز یه روز خسته کننده بود ولی خستگی اون خوشایند بود چون بازم با یه شغل آشنا شدم با شغلی که به فخار معروفه،امروز برای اولین بار رفتم کوره های آجرپزی رو از نزدیک دیدم سه ساعتی طول کشید ولی خیلی خوب بود نمی دونستم اینقدر سخت باشه،از دیدن کوره های سبک قدیم که به کوره های عراقی معروف بود شروع کردیم و بعد کوره های قمی که همون کوره های دستی یا سنتی بود و آخر از همه هم کوره های هوفمن یا کوره های صنعتی یا به قول کوره ای ها کوره فشاری دیدن کردیم و از نزدیک با روش کار هرکدومشون آشنا شدم حتی تا توی تونل های آتیشم که آجرها رو از زیر زمین می سوزوند رفتم که به پاچال معروف بود و خیلی خیلی داغ بود باورم نمیشد. خیلی ذوق زده شده بودم و شاید اطرافیانم اینرو فهمیده بودن و کمی هم تعجب کرده بودن که یه دختر وسط بیابون و کوره های آجرپزی چیکار میکنه. من دستگاه خشت زنی رو هم دیدم که چطور ۷ کارگر کنارش کار میکردن،گل توش میریختن و اون دستگاه ۱۴ قالب خشت تحویل میداد و دستگاه آجرسفال رو هم از نزدیک دیدم و سه مرحله از کارش رو برام خوب خوب توضیح دادن. به هر حال خیلی خوش گذشت و خوشحالم که امروز اینقدر به اطلاعاتم اضافه شد.
نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 19:45 توسط ترمه|

بعضی وقتا آدم دلش میخواد می تونست رسم بشکنه یا به تعبیری جلو رسم و رسوم غلطی که تو فرهنگ ما خودشو جا داده وایسه البته نه اینکه نتونه ولی هم جرات میخواد هم اینکه اگه مخالفت کردی دیگه جلو نظر بقیه اون آدم قبلی نیستی و هزار تا متلک و حرف بارت میکنن، گاهی وقتا هم واسه رسم شکستن نیاز به یک یار داری یکی که کنارت باشه پشتیبانت باشه اونم واسه وایسادن جلو فرهنگ غلط پایه باشه حتی اگه قرار باشه از نظر بقیه بد باشه. مهم اینکه ما آدما بتونیم نظرات و دیدگاه های خودمون رو بگیم هر انسانی آزاده که هرطور دوست داشت زندگی کنه نه اینکه به خاطر بقیه زندگی کنه انگار هدف من تو زندگی این شده که پا جای رسم و رسوم غلط جامعه نذارم خوبی هاشون بردارم ولی تا جایی که می تونم با اونایی که مخالفم بجنگم حتی اگه شده تو نظر همه بد و زشت و به قول یزدی ها خار باشم.

نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 10:41 توسط ترمه|

کم کم دارم به روزهایی نزدیک میشم که قراره زندگیمو تغییر بده،کم کم دارم به روزهایی نزدیک میشم که قراره با روزهای قبل تفاوت داشته باشه قراره بعد از دو سال من و فرزاد بریم زیر یه سقف و با خوبی ها و خوشی های زندگی دست و پنجه نرم کنیم استرس عجیبی دارم و یه حسی که نمیدونم اسمشو چی بذارم از یه طرف میترسم و از یه طرف خوشحالم،حتی الانم لغات و کلمات بهم کمک نمیکن تا بنویسم. میام می نوسیم این قولیه که به خودم دادم.
نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 1:27 توسط ترمه|

امروز رفتم واسه کارورزی تو یه مدرسه راهنمایی برام خیلی جالب بود و هم خیلی متاسف شدم خیلی از دخترا می یومدن تو اتاق مشاوره اما نه برای مشاوره تحصیلی نه برای برنامه ریزی یا انتخاب رشته بلکه واسه اینکه با مادراشون مشکل داشتن حالا چه تو ارتباط چه تو چیزای دیگه، وقتی به حرفاشون گوش میدادم می فهمیدم اونا مقصر نیستن این مادرا هستن که دختراشونو فراموش کردن وقتی به حرفاشون گوش می دادم می دیدم چقدر زنها و مادرها دنبال کار و پولن و تا شب دخترایی که تو سن بلوغ هستن و تنها میذارن، خوب این طفل معصوما تو خونه چیکار کنن مطمئنن یا میرن سمت جنس مخالف یا سمت اعتیاد، بعد که کار از کار گذشت همین مادرا تموم وقت خودشونو میذارن و میان تو اتاق مشاوره می شینن و مثل ابر بهار گریه می کنن، نمی دونم تا کی قراره این وضعیت ادامه داشته باشه تا کی قراره زنها فکر کنن واسه اینکه از مردا عقب نمونن باید پا به پای اونها کار کنن و بچه هاشونو از یاد ببرن آخه به چه قیمتی؟

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 19:25 توسط ترمه|


آخرين مطالب
» زمونه
» چي بگم
»
» امیدوار
» تغییر
» حاجی بادوم
» روز جدید با شغل جدید
» زندگی
» میام می نویسم
» به چه قیمتی
Design By : Pars Skin