تبليغاتX
ترمه ورزش یزد ترمه

بارها از خودم پرسیدم چرا اینقدر صورت کره ای ها سفیده و یه خال هم رو صورتشون نیست مگه چیکار میکنن چه کرمی میزنن چه ضد آفتابی می مالن رو اون پوست که آدم میخواد فقط نگاشون کنه حالا میخواد چشماشون بادومی باشه می خواد نباشه. به جواب های متفاوتی رسیدم یکی میگه آب و هواشون خوبه و مثل یزد سوز زمستون و آفتاب شدید تابستون ندارن یکی میگه تو فیلماشون اینقدر گریم میکنن که سفید نشونشون میده ولی اینو قبول ندارم فیلمای اروپایی مگه گریم نمی کنن ولی بازم کک مکی هستن. قانع ترین جواب این بوده که اونا غذای آبپز میخورن یعنی مثل ما اینقدر سیب زمینی سرخ کرده، بادمجان،شامی کباب،مرغ سوخاری و غیره نمی خورن. نظر شما چیه؟

پی نوشت: اصلا چه به تو دختر که کی سفیده کی سیاه. اگه راست میگی برو یه فکری واسه اوضاع مملکتت بردار و ببین واسه چی اینقدر سیاهه.

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 20:15  توسط ترمه  | 

 دلم یک دوست میخواهد که خیلی مهربان باشد        

                                                           دلش اندازه دریا به رنگ آسمان باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 12:35  توسط ترمه  | 

اونقدرها هم که فکر می کردم تو خونه نشستن و سرکار نرفتن بد نیست هرچند بعضی موقع ها حوصله ت سر میره اما واسه اینم یه فکری برداشتم و خودمو میبرم به دوران نوجوانی اون روزایی که عاشق و شیفته کتاب بودم و توی هر فرصتی که پیدا می کردم کتاب می خوندم حتی روی راه پله های پشت بام آخه دوست نداشتم کسی مزاحمم بشه. خوندن داستان های کریستین آندرسن تو این روزا باعث شده خودمو یه دختر 12 ساله بدونم و به اطرافیان توجهی نکنم که نگاهی به جلد کتاب می اندازن و پوزخندی میزنن و رد میشن. قصه هایی پر از تخیل،قصه هایی پر از مهربونی، قصه فندک قدیمی،بند انگشتی،رفیق راه،آدم برفی و حتی جوجه اردک زشت. وای که چقدر دوستشون دارم و دلم به حال بچه های امروزی می سوزه که همش باید کتاب حسنی رو بخونن که داره آموزش مسواک زدن و درس خوندن رو میده و هیچ دنیای تخیلی رو به بچه ها باز نمیکنه، واسه همینه که خلاقیتی هم وجود نداره،اونایی که  قصه های امروزی رو می نویسن هنوز نفهمیدن که دنیای بچه ها با دنیای ما آدم بزرگها فرق میکنه. اونا عاشق داستان هایی هستن که تو واقعیت وجود نداره ،عاشق قصه های دیو و پری، کوتوله ها،اشیایی که حرف میزنن و خیلی چیزای دیگه. وقتی کتاب 44 قصه از آندرسن رو تموم کردم مثل قدیما واسه بچه هایی که دور و برم هستن تعریف می کنم تا بفهمن که میشه از یه تکه ابر کوچیک تو آسمون هم قصه ساخت.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 11:38  توسط ترمه  | 

تا جایی که یادم میاد از شنبه ها خوشم نمی یومد دلیلشو نمیدونم ولی احساس خوبی نسبت به شنبه و روز اول هفته ندارم. امروزم یکی از همون روزا بود که در خونمون زده شد و پسر خاله مامانم که حالا دیگه پیر شده با خانمش اومدن تو. دیدن اون بچگی ها مو جلو چشمم اورد اون روزا که ده میرفتیم و دور هم خونه عمه جمع می شدیم و اون دایره میزد و می خوند. این پا و اون پا کردم تا تونستم ازش بخوام برامون بخونه گفت دیگه نای خوندن ندارم و پیر شدم اصرار کردیم و دایره هم آوردیم وسط شروع کرد به خوندن همون ترانه ای که قدیما میخوند: آی پیرهن خال خال رفتی که بیایی تو دوباره چشمم به در و در انتظاره آی پیرهن خال خال ......چقدر ذوق زده شده بودم و پیرمرد بیچاره به سلفه کردن افتاده بود از اینکه شنبه خوب شروع شده بود خوشحال بودم از خونه زدم بیرون رفتم عکاسی بوی داروی ظهور و ثبوت واسه اینکه منتظر بمونم تا عکسم آماده بشه سرپا نگه هم میداشت چه روزایی داشتیم وقتی عکس دستی سیاه و سفید چاپ می کردیم. بعدم رفتم خرید انگار خرید کردن بهم آرامش میده آخه هیچ سرگرمی دیگه ای ندارم واسه همین بیشتر سمت خرید کردن کشیده میشم هرچند واسه خودم چیزی نخریدم. امروز ۳ ماه میشه که از زندگی مشترکمون گذشته ولی فکر نکنم با روزای دیگه هیچ فرقی داشته باشه ولی از خونه اومدم بیرون که حداقل واسه خودم فرق داشته باشه و تو خونه فکر و خیال نکنم. عروسکی که دوستش داشتم امروز دیدم یه بع بعی بامزه که موزیکالم بود نمیدونم چرا نخریدمش و فقط لمسش کردم. دارم فکر میکنم نکنه اشتباه کردم و امروز شنبه نیست. 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 12:17  توسط ترمه  | 

خیلی وقته که مطلبی تو فضای مجازی ننوشتم البته یه دفتر دارم که عقده هامو توش خالی میکنم شاید واسه همینه که دیگه کمتر به اینجا سر می زنم و دلم واسش تنگ میشه. توی ماهی که گذشت خیلی اتفاقا افتاد از خوب گرفته تا بد. از مرگ گرفته تا زندگی دوباره و همراه شدن با هردوش چه سخت بود. فکر میکنم تیرماه امسال پراسترس ترین،پرهيجان ترين و طولاني ترين تيرماهي بود كه توي زندگي داشتم. الان تو اول مرداد احساس سبكي همه وجودمو گرفته و دوست دارم اينجا نباشم و پرواز كنم نمي تونم احساسمو همونطوري كه هست وصف كنم فقط اينو مي دونم كه دلم مي خواد گريه كنم اونم با صداي بلند خيلي بلند ولي من تو اين روزا حتي يه قطره اشكم نريختم و اين داره عذابم ميده ميدونم اگه گريه كنم آروم ميشم و شاد.

دوست دارم تو اين صفحه از يه نفر تشكر كنم به خاطر همه خوبي هاش شايد اينجا جاش نباشه و اونم دوست داشته باشه من تو تنهايي بهش بگم، ولي دوست دارم بدونه تشكر كردن ازش به بعد از نماز و وقت دعا محدود نميشه. به خاطر همه چيز به خاطر لحظه لحظه زندگي م كه تنهام نذاشتي و بودنت رو با همه وجود حس ميكردم ممنونم. دوستت دارم خيلي خيلي خيلي    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 10:33  توسط ترمه  | 

تو به من خنديدي    

و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد، غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي هنوز خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم               

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 11:25  توسط ترمه  | 

گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم،آرامگاه خستگي ام، سرپناه بي كسي ام بود طوفان تو آن را از من گرفت كجاي دنياي تو را گرفته بودم ؟

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود تو خواب بودي، باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:3  توسط ترمه  | 

اين روزا يه حسي دارم يه حس عجيب كه نمي دونم چيه،كجاست و واسه چي ولم نميكنه. يه خورده به مرگ فكر ميكنم و گاهي به زندگي يه خورده به خودم فكر ميكنم و گاهي به ديگران، حس مي كنم نيستم و يا نبايد باشم و هستم. حس اين كه وقتي بايد باشي نيستي و وقتي نبايد باشي هستي منو به اين واميداره كه به حس فكر كنم. به اينكه اصلا حس چيه، به اينكه چرا بايد حس كنم، چرا بايد احساس كنم هستم يا نيستم. من حس مي كنم كه حس يه آهنگ خاصي داره يه چيزي كه گاهي وقتا مي خواي از دستش فرار كني ولي نمي توني، يه چيزي كه تو رو وادار مي كنه تا آخر احساس و حس كردن باهاش باشي،يه چيزي كه مدام توي مغزت مثل داركوب مي كوبه. من همه اينا رو حس مي كنم يه حس عجيب كه نمي دونم چيه،كجاست و واسه چي ولم نميكنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 9:1  توسط ترمه  | 

دیروز سوار اتوبوس بودم از این اتوبوس جدیدای زرد که خیلی جا واسه وایسادن نداره تو یکی از ایستگاه ها بود که صداي همهمه و فرياد كل خيابون رو پركرد و بچه مدرسه ای ها با لباس های صورتی به معلمشون اصرار میکردن که خانم خانم سوار خط بشیم، خانم تو رو خدا،خانم با خط واحد بريم؟ زود باشين الان ميره خانم. همه نگاه ها سمت در ورودي بود كه لباس صورتي ها ميان بالا يا نه تو يه چشم به هم زدن 30 نفر با يه حركت جانانه پريدن بالا و كل صندلي هاي بالا و پايين و وسط كه هيچي ديگه ميله هاي اتوبوسم جايي واسه اينكه دستاشونو بهش بند كنن نداشت كل اتوبوس پر شد از سر و صدا و جير جير اين كودكان سوم دبستاني كه جا واسه هم كلاسيهاشون باز ميكردن و ميخواستن به زور رو هر صندلي تك نفره دو نفرو جا بدن، صداي پيرزن ها در اومده بود از اين همه شلوغي و صداي ما هم دراومده بود كه مي خواستيم بدونيم كجا دارن مي برنشون و راهنماييشون مي كرديم شعر ميريم اردو رو بخونن. اين وسط 3 تا از معلماشون بودن كه گاهي از خجالت آب ميشدن،گاهي مي خنديدن گاهي واسه بچه ها اخماشون تو هم گره ميخورد و بعضي وقتا هم بچه ها رو تهديد ميكردن اگه سرو صدا كنن برشون ميگردونن مدرسه و نمي برنشون موزه علوم طبيعي. خوبي بچه ها اينه كه قانون طبيعت واسه شون حكم فرما نيست و بزرگترها اينا رو درك نميكنن خوبي دوران كودكي هم به همينه كه بايدي و نبايدي در كار نيست تا بخواد تو رو ساكت كنه. يادم افتاد اون روزي كه گفتن 100 تومن بياريد مدرسه ميخواد ببرتتون موزه علوم طبيعي چه لحظه شماري مي كرديم و ذوقي مي زديم كه ميخوايم بريم موزه تازه فكرمي كردم چه راه دوري هم با ميني بوس قراضه مدرسه رفتيم و برگشتيم صحنه هاي زيادي ازش يادم نمونده به غيراز اسكلت سر يه زن و انسان هاي اوليه اي كه ساخته بودن ولي يادمه كه انتظار بيشتري ازش داشتم و تو ذهنم خيلي بزرگتر و قشنگتر تجسم كرده بودم. خانم چقدر مونده تا برسيم به موزه؟ چرا نمي رسيم؟ كجا بايد پياده بشيم خانم؟

لباس صورتي ها از اتوبوس كه پياده شدن صف بستن تا بشمرنشون يه صف طولاني صداي خنده ها و ذوق كردنشون هنوز تو گوشمه و شمارش معلمي كه از يك شروع كرد و اتوبوس به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:26  توسط ترمه  | 

دیروز بعد ازظهر یزد میزبان برگزاری یازدهمین دوسالانه عکس ایران تو هتل مشیرالممالک بود.خیلی خبری شد نه؟ عادت کردم از بس با این سبک نوشتم اصلا میرم سراغ یه سبک دیگه.

نزدیکای ساعت 3 بود که از خونه زنگ زدن که زود بیا دعوت شدی واسه مراسم افتتاحیه دوسالانه عکس.خوشحال شدم خیلی وقت بود انتطار دی ماه رو می کشیدم سریع خودم رسوندم خونه و ساعت 6 بود که تو مشیرالممالک با جمع بچه های روزنامه خاتم که الان دیگه هیچکدوم بچه های خاتم نبودن روبرو شدم.شادی،زهره،راحله،ترقی نژاد، فیضی، عالیه. جای مهتاب و مریم و زهرا هم خیلی خالی بود،به غیر از مسئولین ارشاد جمع مطبوعاتی های یزدم میشد دید،مطبوعاتی هایی که حضورشون توی اینجور مراسمایی پررنگتر میشه. خلاصه دیشب جمعمون جمع بود و کسایی رو که چندین سال ندیده بودیم زیارتشون کردیم. خیلی میخواستم بدونم از یزد کی عکسش به نمایشگاه راه پیدا کرده ولی هیشکی خبر نداشت دل تو دلم نبود که هرچه زودتر مراسم تموم بشه و بریم گنجینه فرهنگ و هنر واسه افتتاح نمایشگاه.ساعت از 8 گذشته بود که جمع 200 نفری که از کشور دور هم جمع شده بودن پاشون روی ریگ های ساختمان گنجینه فرهنگ و هنر به صدا دراومد، یه نیم ساعتی فکر می کنم رو پا وایسادیم و عکاسا هم بیکار بودن و تق تق عکس میگرفتن تا بالاخره حاج آقا صدوقی اومدن و روبان بریده شد و همه مثل لشکر تیر خورده ریختن تو سالن. اونقدر شلوغ بود که خیلی نمی توستیم روی عکسا زوم کنیم بعضی از عکس ها اگه اشتباه نکنم فتو مونتاژی بود و به نظر من خیلی نمیتونه جای عکسی رو که طبیعی با مخاطب ارتباط برقرار میکنه رو بگیره.عکس های انتخاب شده بد نبود یعنی خداییش خوب بود و جای تقدیرهم داشت، همینکه یه جایی مثل گنجینه فرهنگ و هنر رو واسه نمایشگاه اتنخاب کرده بودن عالی بود اینکه اول به مسجد ملا اسماعیل برسی و از زیر سابا ط ها بگذری و بعد درهای قدیمی انتطارت رو بکشن یه احساس عجیبی بهت دست میده.مراسم خوبی بود و خوش گذشت.

پی نوشت: روز خانواده و تولد حضرت مسیح هم مبارک.

پی نوشت ۲: دو نفر از یزد هم عکسشون به نمایشگاه راه یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 19:18  توسط ترمه  |