تبليغاتX
ترمه ورزش یزد ترمه

تو به من خنديدي    

و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد، غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي هنوز خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم               

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 11:25  توسط ترمه  | 

گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم،آرامگاه خستگي ام، سرپناه بي كسي ام بود طوفان تو آن را از من گرفت كجاي دنياي تو را گرفته بودم ؟

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود تو خواب بودي، باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:3  توسط ترمه  | 

اين روزا يه حسي دارم يه حس عجيب كه نمي دونم چيه،كجاست و واسه چي ولم نميكنه. يه خورده به مرگ فكر ميكنم و گاهي به زندگي يه خورده به خودم فكر ميكنم و گاهي به ديگران، حس مي كنم نيستم و يا نبايد باشم و هستم. حس اين كه وقتي بايد باشي نيستي و وقتي نبايد باشي هستي منو به اين واميداره كه به حس فكر كنم. به اينكه اصلا حس چيه، به اينكه چرا بايد حس كنم، چرا بايد احساس كنم هستم يا نيستم. من حس مي كنم كه حس يه آهنگ خاصي داره يه چيزي كه گاهي وقتا مي خواي از دستش فرار كني ولي نمي توني، يه چيزي كه تو رو وادار مي كنه تا آخر احساس و حس كردن باهاش باشي،يه چيزي كه مدام توي مغزت مثل داركوب مي كوبه. من همه اينا رو حس مي كنم يه حس عجيب كه نمي دونم چيه،كجاست و واسه چي ولم نميكنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 9:1  توسط ترمه  | 

دیروز سوار اتوبوس بودم از این اتوبوس جدیدای زرد که خیلی جا واسه وایسادن نداره تو یکی از ایستگاه ها بود که صداي همهمه و فرياد كل خيابون رو پركرد و بچه مدرسه ای ها با لباس های صورتی به معلمشون اصرار میکردن که خانم خانم سوار خط بشیم، خانم تو رو خدا،خانم با خط واحد بريم؟ زود باشين الان ميره خانم. همه نگاه ها سمت در ورودي بود كه لباس صورتي ها ميان بالا يا نه تو يه چشم به هم زدن 30 نفر با يه حركت جانانه پريدن بالا و كل صندلي هاي بالا و پايين و وسط كه هيچي ديگه ميله هاي اتوبوسم جايي واسه اينكه دستاشونو بهش بند كنن نداشت كل اتوبوس پر شد از سر و صدا و جير جير اين كودكان سوم دبستاني كه جا واسه هم كلاسيهاشون باز ميكردن و ميخواستن به زور رو هر صندلي تك نفره دو نفرو جا بدن، صداي پيرزن ها در اومده بود از اين همه شلوغي و صداي ما هم دراومده بود كه مي خواستيم بدونيم كجا دارن مي برنشون و راهنماييشون مي كرديم شعر ميريم اردو رو بخونن. اين وسط 3 تا از معلماشون بودن كه گاهي از خجالت آب ميشدن،گاهي مي خنديدن گاهي واسه بچه ها اخماشون تو هم گره ميخورد و بعضي وقتا هم بچه ها رو تهديد ميكردن اگه سرو صدا كنن برشون ميگردونن مدرسه و نمي برنشون موزه علوم طبيعي. خوبي بچه ها اينه كه قانون طبيعت واسه شون حكم فرما نيست و بزرگترها اينا رو درك نميكنن خوبي دوران كودكي هم به همينه كه بايدي و نبايدي در كار نيست تا بخواد تو رو ساكت كنه. يادم افتاد اون روزي كه گفتن 100 تومن بياريد مدرسه ميخواد ببرتتون موزه علوم طبيعي چه لحظه شماري مي كرديم و ذوقي مي زديم كه ميخوايم بريم موزه تازه فكرمي كردم چه راه دوري هم با ميني بوس قراضه مدرسه رفتيم و برگشتيم صحنه هاي زيادي ازش يادم نمونده به غيراز اسكلت سر يه زن و انسان هاي اوليه اي كه ساخته بودن ولي يادمه كه انتظار بيشتري ازش داشتم و تو ذهنم خيلي بزرگتر و قشنگتر تجسم كرده بودم. خانم چقدر مونده تا برسيم به موزه؟ چرا نمي رسيم؟ كجا بايد پياده بشيم خانم؟

لباس صورتي ها از اتوبوس كه پياده شدن صف بستن تا بشمرنشون يه صف طولاني صداي خنده ها و ذوق كردنشون هنوز تو گوشمه و شمارش معلمي كه از يك شروع كرد و اتوبوس به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:26  توسط ترمه  | 

دیروز بعد ازظهر یزد میزبان برگزاری یازدهمین دوسالانه عکس ایران تو هتل مشیرالممالک بود.خیلی خبری شد نه؟ عادت کردم از بس با این سبک نوشتم اصلا میرم سراغ یه سبک دیگه.

نزدیکای ساعت 3 بود که از خونه زنگ زدن که زود بیا دعوت شدی واسه مراسم افتتاحیه دوسالانه عکس.خوشحال شدم خیلی وقت بود انتطار دی ماه رو می کشیدم سریع خودم رسوندم خونه و ساعت 6 بود که تو مشیرالممالک با جمع بچه های روزنامه خاتم که الان دیگه هیچکدوم بچه های خاتم نبودن روبرو شدم.شادی،زهره،راحله،ترقی نژاد، فیضی، عالیه. جای مهتاب و مریم و زهرا هم خیلی خالی بود،به غیر از مسئولین ارشاد جمع مطبوعاتی های یزدم میشد دید،مطبوعاتی هایی که حضورشون توی اینجور مراسمایی پررنگتر میشه. خلاصه دیشب جمعمون جمع بود و کسایی رو که چندین سال ندیده بودیم زیارتشون کردیم. خیلی میخواستم بدونم از یزد کی عکسش به نمایشگاه راه پیدا کرده ولی هیشکی خبر نداشت دل تو دلم نبود که هرچه زودتر مراسم تموم بشه و بریم گنجینه فرهنگ و هنر واسه افتتاح نمایشگاه.ساعت از 8 گذشته بود که جمع 200 نفری که از کشور دور هم جمع شده بودن پاشون روی ریگ های ساختمان گنجینه فرهنگ و هنر به صدا دراومد، یه نیم ساعتی فکر می کنم رو پا وایسادیم و عکاسا هم بیکار بودن و تق تق عکس میگرفتن تا بالاخره حاج آقا صدوقی اومدن و روبان بریده شد و همه مثل لشکر تیر خورده ریختن تو سالن. اونقدر شلوغ بود که خیلی نمی توستیم روی عکسا زوم کنیم بعضی از عکس ها اگه اشتباه نکنم فتو مونتاژی بود و به نظر من خیلی نمیتونه جای عکسی رو که طبیعی با مخاطب ارتباط برقرار میکنه رو بگیره.عکس های انتخاب شده بد نبود یعنی خداییش خوب بود و جای تقدیرهم داشت، همینکه یه جایی مثل گنجینه فرهنگ و هنر رو واسه نمایشگاه اتنخاب کرده بودن عالی بود اینکه اول به مسجد ملا اسماعیل برسی و از زیر سابا ط ها بگذری و بعد درهای قدیمی انتطارت رو بکشن یه احساس عجیبی بهت دست میده.مراسم خوبی بود و خوش گذشت.

پی نوشت: روز خانواده و تولد حضرت مسیح هم مبارک.

پی نوشت ۲: دو نفر از یزد هم عکسشون به نمایشگاه راه یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 19:18  توسط ترمه  | 

فقط اومدم بپرسم سینمای ایران چی میخواد بگه؟ چه حرفی واسه گفتن داره؟ کسی هست جواب منو بده ؟ دیشب رفتیم سینما واسه دیدن فیلم کنعان. خیلی مشتاق دیدن فیلم اونم تو سینما نیستم ولی جای دیگه ای نبود که بریم. مثل بقیه فیلم های سینمایی زندگی دونفر بود که مشکل کوچیکی داشتن،همدیگه رو دوست داشتن آخرشم همه چی به خیر و خوشی تموم شد یه جورایی مثل فیلم انعکاس. البته ذهن مخاطبای ایرونی هم عادت کرده به اینکه فیلم باید خوب تموم بشه (تیتراژ یه فیلمی بود که میخوند: آخر این قصه باید یه جور خوب تموم بشه میگن چه معنی داره باز خنده هامون حروم بشه)با بازی بازیگرایی مثل ترانه علیدوستی،محمد رضا فروتن و بهرام رادان می شد فیلم رو تحمل کرد ولی حیف استعداد واسه اینجور فیلنامه هایی. فیلم هایی که تو سینما ساخته میشه هیچ حرفی واسه گفتن نداره حتی یه تاثیر چند دقیقه ای روی مخاطب . ولی نمیدونم واسه چی دارن اینهمه پول خرج میکنن.مزخرفترین فیلمی که چند وقت پیش دیدم و فکر می کردم باید برام جذاب باشه ده رقمی بود باورم نمیشد اینقدر بی محتوا و بی فکر باشه، حتی  نمیشد خنده کرد. ایران با بازیگرای خوب و کارگردان های خوبی  که داره خیلی خیلی بهتر از این میتونه کار کنه اونم واسه ساخت فیلم های سینمایی که مخاطبای خیلی زیادی نداره و قشر خاصی از جامعه رو با خودش همراه کرده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:11  توسط ترمه  | 

زندگی می گوید:

                    اما باز باید زیست ،

                                            باید زیست

                                                          باید زیست!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 12:20  توسط ترمه  | 

چيزي كه نظرم رو جلب كرده بود رفت و آمد همسايه هايي بود كه حتي در انداختن سفره و شستن ظرف ها هم كمك ميكردن.زنهايي با صورتهاي سرخ و سفيد و لهجه هاي غليظ رشتي كه خيلي كم مي فهميديم چي ميگن. فكر مي كنم يزد رو بايد محافظه كارترين شهر دونست خيلي كم ديدم توي عروسي، همسايه ها اينجور از جيك و پيك هم ديگه خبر داشته باشن،يا حتي اينقدر راحت با مهمان ها برخورد كنن آخه وقتي سفره رو واسه ما انداختن و رفتن توي آشپزخونه تعجب كرده بوديم برعكس خودمون كه از اول تا آخري كه مهمون داره غذا ميخوره داريم تعارفش مي كنيم و هي معذرت خواهي كه ببخشيد غذا بد شد.حتي وقتي برادر داماد سرسفره خمير ريشش رو درست ميكرد و بعدشم جلوي ما روي كاناپه دراز كشيد به ياد خودمون افتادم كه حتي اجازه نميديم بچه هامون جلوي مهمانها بدوند يا حرف بزنن.....ساعت 4 بعد از ظهر بود كه عروسي با آهنگ ملايمي شروع شد زن و مرد روي صندلي هايي كه دور تا دور حياط چيده شده بود نشسته بودند و خانواده ما شده بودند مركز ديد رشتي هايي كه مي خواستند بدونن فاميلاي عروس كي هستند.پوشش ما توي اون جمعي كه به اقتضاي فرهنگشون خيلي پوشيده نبودن توي چشم ميخورد و شايد بيشتر مورد هجوم نگاهها قرار مي گرفتيم كه خيلي خوشايندمون نبود.دخترهاي 15 ساله اي كه سن رقص رو دست گرفته بودن قصد نشستن نداشتن و خواننده از فاميل ها ي عروس درخواست ميكرد كه بيايند وسط و عروسي رو گرم بگيرن.دست به سينه نشستن ما و نگاه هاي اخم آلود پدر و مادرمون بهشون فهموند فرهنگ يزد تا شمال خيلي با هم فرق ميكنه.جمع دختر و پسر روي سن هرلحظه بيشتر ميشد و عروس بدون شنل روبروي چشم هاي نگران مادرش سرش رو پايين مي انداخت.نوبت كه به رقص عروس و داماد رسيد برادر هاي عروس از جا بلند شدند.داماد از رسم و رسومات خود حرف ميزد و برادرها از رسم نبودن و بالاخره پول ها روي سر عروس و داماد كه دست در دست هم مي چرخيدند ريخته شد.مراسم كيك بريدن و رقصيدن دوستهاي داماد با عروس هم براي برادرها قابل تحمل نبود و من اونجا بود كه تضاد فرهنگ ها را در هق هق گريه هاي برادر عروس توي بغل مادرش با تمام وجودم حس كردم. سفر سه روزه رفتن ما به شمال همراه با خاطره هاي خوبي بود خاطره آشنايي دوفرهنگ،فهميدم ميشه راحتر از اين هم زندگي كرد. يزدي ها خيلي دوست ندارن كسي از زندگيشون سر در بياره، خيلي كم پيش مياد پسر، دختري رو پسند كنه و بعد بره خواسنگاري برعكس،مادرشوهره كه حرف اول رو ميزنه،به ما ياد دادن كه سخت زندگي كنيم،بيشتركار كنيم تا تفريح و..... اينكه ما يزدي ها زندگي رو سخت گرفتيم واقعيتيه انكار ناپذير.اين رو تو مسافرت هايي كه داشتم فهميدم. مردماني كه بي خيالن ،خيلي خونسردن. ميگن و ميخندن ولي ما همش نگرانيم، نگران فرداهايي كه هنوز نيامده ،نگران آينده بچه هامون،كار مي كنيم تا بهترين خونه و ماشين رو داشته باشيم ولي اونا خوش و بي خيال پولي رو كه به دست ميارن خوب مي پوشن و ميخورن فقط همين. بعد از هر مسافرتي يه چيزي رو اقرار ميكنم: هيچ پدر و مادري به اندازه پدر و مادر يزدي نگران آينده فرزندش نيست و من به زندگي در يزد با تمام رسم و رسوماتش افتخار ميكنم. 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 13:42  توسط ترمه  | 

خیلی وقته موضوع های زیادی از کنارم میگذره و هربار به خودم قول میدم ایندفعه میذارمش تو وبلاگم ولی افسوس این روزا همه چی با هم قاطی شده، ماه میاد و میره ولی خبری از بروز شدن نیست که نیست .هفته پیش بود که واسه عروسی یکی از دخترای فامیل راهی رشت شدیم، اول کاشان و بعد قم، تهران و کرج و قزوین.توی ماشین بحث سر این بود که چرا درصد جریمه کردن توی یزد بالاتره و سر هر موضوعی جلوی ماشین رو میگیرنو و هنوز پیاده نشدی برگ جریمه رو نوشتن و دادن دستت در حالی که مردم یزد بیشتر از شهرهای دیگه قانون رو رعایت میکنن، مثلا عید که چند روزی اصفهان بودیم، تعطیلی ها هم که مشهد و بعدم دور زدیم و اومدیم شمال حتی یه برگ جریمه رو هم همراه خودمون به سوغات نبردیم تا اینکه به خاک مقدس یزد پا گذاشتیم و نزدیک اردکان رسیدیم بیست هزار تومان ناقابل اونم با هزار منت که باید بیشتر واسمون می نوشت گذاشت کف دستمون،ولی این روش رو توی شهرهایی که رفته بودیم ندیدیم یا اگه دیده بودیم اونقدر مثل پلیس های یزدی سرسخت نبودن و کمتر می نوشتن خلاصه بحث کردن سر این موضوع که تموم میشد می رفتیم سراغ چیزای دیگه مثلا اینکه خوبی ها و عیب های آزاد راه ها رو بررسی می کردیم از این نظر خوب بود که تند میرفتی و به ترافیک برنمی خوردی ولی از یه طرفم شهرهایی که تو مسیر بود رو نمی تونستی ببینی و از پشتش رد میشدی،گرفتن عوارض هم اول و آخر شهرهایی که آزادراه داشت شده بود قوز بالا قوز به قول مامانم نصف خرج یه مسافرت میره واسه عوارض دادناش و نصف عمرتم میشه واسه غرزدن به مردا که از تو شهر برین تا هم با فرهنگشون آشنا بشیم هم سوغاتشون رو بخریم .....نزدیک تاکستان که رسیدیم جعبه های انگور سبز و قرمز کنار جاده خودنمایی میکرد و توی رودبار و منجیل جلوی مغازه ها پر بود از شیشه های زیتون و عروسک های بادی رنگارنگ که توی هوا تکان میخوردند، هوا آفتابی بود و اگر از ماشین پیاده می شدیم همه می فهمیدن از یه شهر کویری به اونجا اومدیم از بس با اشاره و ایما و حتی با جیغ صحنه های سرسبزی رو که تا به حال ندیده بودیم به هم دیگه نشون می دادیم و.... بالاخره به رشت رسیدیم شهر شلوغی که تو تعطیلی و عید فطر شلوغتر هم شده بود.به خانه کوچک و نقلی وارد شدیم و با لهجه رشتی مورد استقبال اهالی خانه قرار گرفتیم، اهالی که برای مراسم شب از این اتاق به آن اتاق می رفتند و سر از پا نمی شناختند......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 9:7  توسط ترمه  | 

حیف حیف حیف

باد ملایمی می آید، شهریار هیربد دستمال کاغذی توی دستش را با نوک انگشتانش سوراخ میکند سرش را دوباره تکان می دهد و نگاهش نقطه نامعلومی را دنبال می کند و زیر لب هنوز میگوید حیف،حیف از این همه استعداد، حیف از این همه جنب و جوش، حیف و......

یادمان نمیرود روزهایی را که برای اولین بار اسممان روی صفحه سیاه و سفید روزنامه چاپ شده بود و ما چه بی صبرانه انتظار رفتن به خانه را می کشیدیم تا بقیه را نیز در شادیمان شریک کنیم، یادمان نمیرود روزهایی را که پای پیاده آن طرف کوره ها ی آجرپزی به دنبال کتابی می گشتیم برای نوشتن گزارشی از یک نویسنده قدیمی، ،یادمان نمی رود جوابیه هایی می آمد که چرا راست نوشته ایم، یادمان نمیرود روزهایی که تلفن هایمان مدام زنگ می خورد که برای بررسی مشکلات خبرنگاران در مکانی به اسم خانه مطبوعات جلسه گذاشته اند ،یادمان نمیرود روزهایی که مردم برای چاپ گزارشی نامه می نوشتند، زنگ میزدند و تشکر می کردند و مسئولین جوابیه می فرستادند و شکایت می کردند، یادمان نمیرود روزهایی را که صدای زنگ تلفن به صدا در می آمد و حق چاپ مطلبی از ما گرفته می شد، یادمان نمیرود چه شبهایی که تا نیمه های شب چشمانمان پشت صفحه کامپیوتر می رقصید، یادمان نمیرود تهدیدها ،گریه ها و خنده ها، یادمان نمیرود که روزی مثل 17 مرداد روز خبرنگار است و به این باور رسیده ایم که در این روز کسانی که باید بدانند همه ساله سرشان را زیر مشتی از برف فرو میکنند،برای خودشان جشن می گیرند،دور هم جمع می شوند، از هم تشکر می کنند و به این حس و باور می رسند که خبرنگارند.   

باد ملایمی می آید. حیف،حیف،حیف و....... مردم یزد دل مرده اند.      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:21  توسط ترمه  |