تبليغاتX
ترمه ورزش یزد ترمه

در افسانه های کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدمیان همه خلق وخو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات وتوانایی های خود خوب استفاده نکردند وکار به جایی رسید که برهما خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد. بدین منظور او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود آنها چنین پیشنهاد کردند: بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد. پس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد. این بار برهما گفت: آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوس ها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند: ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، به نظر میرسد که درآب و خاک جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد. در این هنگام برهما گفت: کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم اینست که ما نیروی آدمیان را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن برنخواهد آمد.

در ادامه افسانه هندی چنین آمده است: از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده، همه جا را جستجو کرده است، بلندی ها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرو رفته است، به دورترین نقاط خاک نفوذ کرده تا چیزی به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است.

این متن قسمتی از کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید نوشته مسعود لعلی است و داستان ها و جملاتش عصاره ایست از بیش از ۱۱۰ کتاب از نویسندگانی قدرتمند در رشته های بهداشت روان،موفقیت فردی و بهداشت معنوی و روانشناسی اجتماعی با شهرت جهانی. این کتاب شامل بخش های خودشناسی، احترام و اعتماد بنفس، دوستی با خدا، زندگی، عشق و موفقیت است.  این کتاب رو دو هفته پیش هدیه گرفتم  و حیفم اومد که معرفی نکنم .     

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 12:11  توسط ترمه  | 

همين جاده رو دور بزن بعد برو سمت چپ يه پارچه زرد روي ديوار زدند روش نوشته به طرف منار جنبان و.....                                                                                                                                      از جاده آسفالت باريكي كه ميگذري روستاي كاهگلي خرانق نمايان ميشود و پارچه زرد رنگ روي ديوار با حركت باد به اين طرف و آن طرف مي ورد. كنار كاروانسراي روبروي قلعه پر شده از ماشين هايي كه خرانق را براي گردش انتخاب كردند. همهمه عجيبي كاروانسرا را پركرده است كارونسرايي كه روزي محل استراحت كاروان هايي بوده كه به سمت مشهد حركت می کردند.آدم هايي كه براي بالا رفتن از منار جنبان از قلعه عبور كرده بودند راه رفته را باز مي گردند و سگرمه هايشان از اينكه درب منار جنبان بسته است توي هم رفته و به مابقي ميگويند كه به خودشان زحمت ندهند.اما ديدن قلعه اي با راهروهاي تو در تو و پله هايي كه به خانه هاي ديگر راه دارد هم خالي از لطف نيست. با اينكه قسمتي از قلعه ويران شده اما نماي ويران نشده قلعه، درختاني كه ميان دو خانه درقلعه شكوفه داده اند، تنورهاي كاهگلي گوشه و كنار،پنجره هاي چوبي ،پله هاي پيچ در پيچ و كوزه هاي شكسته چند ساعتي تو را دور خودت مي چرخاند.از اين پله به آن پله، از اين پشت بام به آن پشت بام ، از اين راهرو به آن راهرو و......همه كاهگلي و همه چيز به هم ختم مي شود. براي اولين بار است كه همچين جايي كه اسمش را نميداني چه بگذاري مي بيني.خانه هاي خشتي ،قلعه قديمي، باستاني، هنر ،خلاقيت و تو هي دورتا دور خودت مي چرخي و اين وسط منار جنبان است كه ميان قلعه از همه چيز بيشتر به چشم مي آيد .         بالاخره درش باز مي شود متصدي اش مرد جواني است از اهالي همان روستا. ورودي اصليش كمي بالاتر از زمين است پله هاي باريك پيچ در پيچ دارد، تاريك است بيشتر از 5 نفر نميتوانند بالاي منار جنبان بروند بقيه توي صف مي ايستادند تا نوبتشان شود از هر پله كه بالا مي روي پله دیگر باريكتر ميشود و آنجا تاريك تر و گاهي صداي جيغ توي فضاي منار مي پيچد. باد مي آيد و منار تكان مي خورد گاهي خنده بود و بالاتر كه ميرفتي ترس،انگار زمين زير پايت مي لرزد و باز هم باور نمي كردي كه چنين جايي باشد و تو مسجد جامع يزد،چهلستون اصفهان و كليساي مقدس پاريس ملكه ذهنت شود. منار جنبان تكان ميخورد و روستاي كاهگلي خرانق جلوي چشمت به اين طرف و آن طرف حركت مي كرد و تو باور نمي كردي چنين جايي باشد اما اثري از توریست، از افتخار، ازمیراث فرهنگی، از درآمد و.... نباشد.                                                                                                                                                هوا كم كم رو به تاريكي مي رود و سبدهاي مسافرتي در صندوق عقب ماشين ها جا مي گيرد اما هنوز صداي بچه هايي كه روي پل آبراه خرانق مي دوند به گوش ميرسد. ماشين از كنار كاروانسرا ميگذرد و از سر بالايي بالا مي رود و هرچه به سرعتش افزوده ميشود روستاي خرانق، قلعه و منار جنبان هم كوچكتر ميشود.                                                                                                                              اینجا میتونید عکس هایی از خرانق رو ببینید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 15:18  توسط ترمه  | 

قصد و خيالم اين بود كه از دوم اسفند سالگرد سفر به پاريس رو به صورت خلاصه و همزمان با روزهاي بازديد بنويسم ولي مثل اينكه روزگار با من يار نيست و نميدونم دفترچه يادداشت اون بازديدها يهو كجا غيبش زده كه هرچي ميگردم پيداش نيست و بايد صبر كرد تا شايد توخونه تكوني عيد پيدا بشه.    

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 18:2  توسط ترمه  | 

هوا هنوز گرگ و ميش است كه هواپيما به زمين مي نشيند سوز سردي مي آيد و من از خستگي بدون توجه به آدمها و ساختمان ها ي شهر جديدي كه انتظار رسيدن به آن را مي كشيدم توي ماشين ولو مي شوم و چشم هايم را روي هم مي گذارم ماشين گاه از شيب هاي تند ميگذرد و چشم هاي من در حالت نيمه باز جاده سبزي را مي بيند كه انتهايش به يك پل زيرگذر ختم ميشود……

 يادم مي آيد يك هفته اي از سفرم به پاريس گذشته بود ولي هنوز هم وقتي در دفتر روزنامه وقت خالي گير ميآورديم و دور هم جمع مي شديم من با هيجان از سفر ميگفتم كه سردبيرمان رو به من گفت انوشه انصاري رفت كره ماه و برگشت فقط يك روز حرف براي گفتن داشت اما تو….اما من.... امروز هوا گرگ و ميش بود كه چشم هايم مرا به ياد جاده سبز انداختند و فهميدم كه يكسال از آن سفر ميگذرد اما من بعد از سفر حتي يك پاراگراف هم دراين باره نه در وبلاگم بلكه در هيچ كجاي صفحات كاغذي هم ننوشتم. درست دوم اسفند ماه بود كه براي صرف ناهار وآشنايي با كساني كه در طول سفر همراهمان بودند وارد سفارت ايران در فرانسه شديم پله هاي پيچ در پيچ سنگي را گذرانديم و وارد اتاقي شديم كه دور تا دورش پر بود از عكس هايي كه نفهميدم از كيست شايد ابوعلي سينا يا فارابي يا…. وبعد مسئولي برايمان از فرانسه گفت و مردمش واينكه تاجايي كه امكان داشته برايمان برنامه گذاشته اند و ما بايد به عنوان يك خبرنگار چهره قوي از جامعه مطبوعاتي ارائه بكنيم چون خبرنگاران در فرانسه زمين تا آسمان با خبرنگاران ايراني فرق دارند ،فرانسه جايگاه رسانه اي خاص خود را دارد ،خود كشي وخود سوزي در زنان بالاست،۱۰درصد خانم ها از شوهرانشان كتك ميخورند ،كار در فرانسه حيات اجتماعي دارد ، نيمي از افراد در فرانسه رسما ازدواج نميكنند و بچه هاي قانوني به دنيا نمي آوردند،نزديك به 4 ميليون بيكار درفرانسه وجود دارد .حقوق بشري ،تبعيض نژادي و تمام اينها چيزهايي بود كه ما يعني گروه 9 نفرمان كه 6 نفرمان خانم بوديم بايد مي دانستيم و بعد آنها را به چالش مي كشيديم ومن در تمام طول سفرم به اين فكر ميكردم كه مگر اين سفر يك سفر تحقيقاتي نيست پس چرا بايد آنها را به چالش مي كشيديم. برنامه سفر هفت روزه را به دستمان دادند كه ساعت 3 بعد از ظهر همان روز بازديد از روزنامه لوموند فرانسه بود روزنامه اي با 427 هزار تيراژ  و 4 سردبير.….       

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 22:31  توسط ترمه  | 

دنياي عجيب و غريبي داريم اون هم با آدم ها ي عجيب و غريب تر، شايد بهتر هم بشه گفت، دنياي عجيب و غريبي رو واسه خودمون ساختيم و آدم ها ي عجيب و غريبي هم هستيم يا اينكه آدم ها ي عجيب و غريب دنياي عجيب و غريبي رو واسه خودشون ساختن ،شايد هم دنياي عجيب و غريب باعث شده آدمها عجيب و غريب بشن يا با وجود آدم ها ي عجيب و غريب فكر مي كنيم دنيا هم عجيب و غريب شده ، اصلا شايد نه دنيا عجيب و غريبه نه آدمها بلكه تو نظر ما،هم دنيا عجيب و غريبه هم آدما يي كه توش زندگي ميكنن. به هر حال آدمها هميشه دوست دارن اوضاعي كه به نظر خوب نمياد رو تغيير بدن خصوصا اگه اون آدما جوون باشن و احساس كنن كه هر چي دارن تلا ش ميكنن به نفع يكي ديگه است و اونها هيچ وقت به جايي نمي رسن واسه همين هم تصميم ميگيرن دنياي عجيب و غريب رو تغيير بدن ولي نمي دونن كه يه چيز عجيب و غريب تر از دنيا هم وجود داره كه تو وجود خودشونه اون هم ترسه،ترس از اينكه شايد تغيير اوضاع اونها رو از اون چيزي كه هستن هم بيندازه و اونوقت راه برگشتي در كار نباشه، همه مي خوان يكي اول شجاعت به خرج بده و بره تو ميدون بعد اگه اتفاقي واسه اون نفر نيفتاد و سودي هم در كار بود و كسي  هم بهش گير نداد و...... اونوقت اونها هم هستن و پيشنهاداتي هم شايد واسه تغيير اوضاع داشته باشن در غير اين صورت همه چيز برميگرده سر جاي اولش و تصميم ميگيرن كه با اين دنياي عجيب و غريب كنار بيان. در نتيجه همين آدمها ي عجيب و غريب با دنيا و ترس عجيب و غريب وصلت مي كنند و سازنده اوضاع عجيب وغريبتري ميشن و واسش جشن تولد ميگيرن و ورود اون رو به دنياي عجيب و غريب و زندگي با آدمها ي عجيب و غريب تر تبريك ميگن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 0:0  توسط ترمه  | 

يكسال ميشه كه ساعت خونه مون 5 دقيقه عقبه . تا وقتي كه ساعت خونه مون 5 دقيقه عقب نبود هيچكدوم از اعضاي خانواده اينقدر به ارزش زمان پي نبرده بوديم و مطمئنم كه به خاطر همين هم تو اين مدت هيچكس دستي به ساعت نبرده تا وقتي كه به ساعت نگاه مي كنيم بفهميم كه هنوز 5 دقيقه ديگه وقت داريم يا هي تاكيد كنيم كه اين ساعت 5 دقيقه عقبه ، البته شايد 5 دقيقه خيلي زياد نباشه ولي برا ما اونقدر ارزش داشته كه تو اين مدت حتي يكبار هم ساعت خاكي رو برا تميز كردن پايين نياورديم تا مبادا 5 دقيقه زمان رو از دست بديم. احساس نمي كنم بلكه مطمئنم كه طي این يكسال كه نه ولي تو چند ماه آخريش برنامه ريزي هامون بهتر شده و بيشتر از قبل به كارامون مي رسيم و این موضوع رو مديون 5 دقيقه زماني مي دونيم كه هيچ كدوممون نمي دونيم تا كي و تا چند دقيقه ديگه قراره 5 دقيقه عقب باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 12:8  توسط ترمه  | 

چند روزیه تو یزد اونم تو حوزه فرهنگ و هنر داره اتفاقای خوبی می افته انگار آدما یه خرده که هوا سرد میشه ذهن شون خلاق تر میشه و راهو از چاه تشخیص میدن یه دلیل دیگه هم میتونه داشته باشه اونم اینکه تا کاری رو درست و حسابی بهت نسپرده باشن خیلی خوب از پسش برنمیای شایدم نخوای بربیای تا نشون بدی دیدی حالا که من اومدم چقدر از کارها یی که تا حالا نمی شد انجام بدی انجام شد؟ بگذریم مهم اینه که یه چند روزی که نه یه چند ماهیه که تو حوزه فرهنگ و هنر داره آب از آب تکون میخوره ، حالا از نمایشگاه کتاب گرفته تا برپایی جشنواره هایی مثل بادبادکها،جشنواره کمک به بیماران سرطانی با حضور خواننده ها و بازیگران کشوری،نمایشگاه عکس ،نمایشگاه تابلو فرش،جشنواره کودک و نوجوان با حضور فیتیله ای ها،شب شعر طنز همراه با شاعران طنز کشوری،نقد و بررسی کتاب یه نویسنده کشوری اونم با دعوت از خود نویسنده و غیره و غیره و غیره که اگه بخوایم اسم ببریم هنوز هم هست ولی بیشتر این برنامه ها یا میشه گفت همه  این برنامها با یه اسپانسر خصوصی جلو رفته و به مرحله اجرا در اومده ،اسپانسرهایی که یه چند وقتیه تو یزد مد شدن واسه کارهای فرهنگی و هنری و اینجوری که بوش میاد اهالی فرهنگ و هنر یا همان دستندرکاران فرهنگی شهر یزد که هزار تا برنامه برا خودشون ریخته بودن هم بدشون نمیاد و به یه اسم بردن از خودشون تو اون جمع راضین و به همون هم قناعت میکنن. حالا چراهایش بماند برای وقتی که دوباره هوا گرم شد ولی همینشم خوبه یا به عبارتی شاید از سرمون هم زیاد باشه یعنی به غیر از این نتیجه،نتیجه گیری دیگه ای نمیشه کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 16:35  توسط ترمه  | 

گوشی را که برمی دارم صدایی آشنا پشت خط سلام می کند و هنوز چیزی نگفته می شناسمش. خوشحال می شوم و خودم را برای شنبه بعد از ظهر آماده میکنم.

فردا شنبه است و دارم به این فکر میکنم که دست خالی نباید بروم و با بچه ها دسته گل هم بگیریم و برویم اینجوری بهتر است، علی الخصوص که دعوت نامه هم برامون رسیده .

وقتی داخل می شویم آنقدر شلوغ است که چشمانمان توی جمعیت می چرخد و او تا می بیندمان جلو می آید و خوش آمد می گوید خوشحالم که خوشحال می شود یه لحظه خاطرات دوسال پیش جلوی چشمانم عبور میکند،خاطرات روزنامه نگار شدنش،خاطرات شعرخواندش مقابل جمع، عکس گرفتن ها،امضا کردن تو دفترحضور وغیاب و پیشنهاد دادنش برای مجری شدن . به داخل سالن اصلی دعوتمان میکند روی میزشیرینی هست و شکلات، دسته گلی که آوردیم هم کنار اونها جا میگیرد. دور تا دور سالن پر شده از تابلو های قهوه ای رنگی که میان اونها نقاشی هایی است که نوه اش کشیده،نقاشی یه پرنده لابه لای یه درخت سبز،زنی که از شیر ترسیده،کارتون گربه سگ،خونه ی موشی که همه چیزش از پنیر درست شده و خیلی چیزای دیگه که گاهی تعجب میکنی یه پسر 10 ساله اونا رو کشیده باشه، اون طرفتر هم پدربزرگش با افتخار ازمابقی مهمون هایی که دعوت کرده پذیرایی میکنه و به سوال هاشون جواب میده.گاهی کلاهشو روی سرش میذاره ،گاهی اونو برمی داره،گاهی دستش برای احترام روی سینه اش میره و برمیگرده،تند تند راه میره و ازهمه کسایی که اومدن میپرسه که پذیرایی شدن یا نه و از پچ پچ همه ، از استاد لاری پور و استاد چیتی گرفته تا دختری 7 ساله خبر نداره که موفقیت نوه اش رو حاصل تلاش ها و تشویق های اون می دونن. توی جمعی که اومدن وقتی نگاه میکنی می بینی نصف جمعیت کسایی هستن که به دعوت همین پدربزرگ پا به این نمایشگاه گذاشتن وحالا داره یکی یکی خاطره هاشون جلو چشمشمون زنده میشه و دارن به این فکر میکنن که چطور میتونن حیف شدن ها رو سرجاش برگردونن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 13:5  توسط ترمه  | 

خیلی دیر دارم می نویسم می دونم ولی اینی هم که می خوام بنویسم چند روزی ازش گذشته و شاید من خیلی تو اون حال و هوا نباشم ولی فقط به این خاطر می نویسم که نکنه کسی یا کسانی فکر کنن من آدم قدر نشناسی هستم و این موضوع اصلا برام اهمیت نداشته.وقتی دم در خانه مطبوعات اونم صبح زود یه لشکر خبرنگار میبینی که آماده حرکت کردن طرف اردویی هستن که خودشون برنامه شو ریختن اونقدر سر ذوق میای که وصفش امکان پذیر نیست نه به خاطر رفتن به دره گاهان فقط و فقط به خاطر اینکه تو این چند وقتی که تو جمع مطبوعات یزدی تا حالا  ندیدی که خود خبرنگارا واسه اینکه دور هم باشن اینطوری از خودشون مایه بزارن.رفتیم خوب بود و خیلی خوش گذشت ولی بعد از ظهر تنها چیزی که تو ذهنم باقی موند این بود که تا کی این جور جمع هایی ادامه پیدا میکنه. تا کی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:47  توسط ترمه  | 

نمی دونم تا حالا شما به این موضوع برخوردین یا نه. اینکه دست چپتون یهو بدون هیچ دلیلی سیاه تر  از دست راستتون بشه از مچ گرفته تا پینه و ناخنها آخه تو این چند سالی که عمر از خدا گرفتم همیشه دست راستم یه خورده از دست چپم سیاه تر بود ولی امروز. تا امروز داشتم خودم رو با دست راستم وفق می دادم حالا باید ….. مثل ابروهام می مونه که یه روز آیینه به من نشون داد که دو تا ابروها م مثل هم نیستن و یکی از اون دوتا کمونی تره. تا چندوقت درگیر این موضوع  بودم تا فهمیدم که ابروهای همه انسانها همین جوریه.چند وقت هم هست درگیر این شدم که چه پستی بذارم برا ترمه بعد با خودم گفتم صبر میکنم تا شب بیست و هفتم بشه و یه مطلب بنویسم در مورد دوست علی رفتن بچه ها وخاطرات کودکیم که کل بچه های محل جمع میشدیم و یکی یکی در خونه ها رو می زدیم و می خوندیم: دوست،دوست این خونه شربت قنده امام حسین درشو نبنده. الله کریم 10 نفریم، میدی یا بریم….گوش شیطون کر هر وقت جلو جلو تصمیم گرفتم مطلقا پشیمون شدم ،دوباره با خودم گفتم بیا در مورد روابط عمومی ها بنویس که ماشاا…هزار ماشاا…جای رئیسا و مدیر کل ها رو گرفتن و مد شده که مدیرای یزدی همیشه مسافرتن. روابط عمومی ها هم به جای مدیر حرف میزنن و مصاحبه میکنن و تو بعدش باید نقطه چین رو به اسم مدیر کل بزنی ولی این یکی مورد هم خدا بیامرز شد تا اینکه رسیدم به یه چیزی که مثل خوره افتاده به جون دخترای یزدی  و تمومی نداره که نداره اونم چیزی نیست به غیر از  متلکای فت و فراوان پسرای  یزدی که خیلی تو این عرصه حرفه ای شدن، علی الخصوص  موتوری ها و مغازه داراشون که باید جایزه و سیمرغ بلورین هم براشون در نظر گرفت ولی یهو به این نتیجه رسیدم که اصلا بیا و در مورد ازدواج نه فامیلی بنویس ،آخه تو یزد مد شده که وقتی هر کدوم ازپسرای فامیل دارن ازدواج غیر فامیلی میکنن باید حتما دخترای فامیل حالا چه اونا که میتونن چه اونایی که نمی تونن، برقصن تا مبادا داماد وخانوداه داماد فکر نکنن که دخترا ی فامیل به خاطر این نمی رقصن که خیلی  از این وصلت ناراحتن  بعد با خودم گفتم جون هر کی دوست داری دست بردار و برو دنبال یه سوژه ناب اجتماعی و مدیرا رو به چالش بکش حالا از میراث فرهنگی گرفته تا جهاد کشاورزی و ارشاد و.....چی بهتر از این.حالا مگه میذارن هی منو با این درگیر میکنن که چرا دیر به دیر بروز میکنم ،چرا سری به وبلاگا نمی زنم چرا دیر به دیر می نویسم و هزار تا چرای دیگه.آخرشم آدم به این نتیجه میرسه که ببینه چرا یهو بدون هیچ دلیلی دست چپش سیاه تر از دست راستش میشه.  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 15:15  توسط ترمه  |