من هم از طرف وبلاگ مینو به بازی یلدا دعوت شدم . اعتراف کردن آن هم ازنوعی که تا به حال توی عمرت انجام ندادی خیلی سخت است ولی جذاب بودنش من را به انجام این کار ترغیب کرد وحالا گوشه ای از این اعتراف ها را می بینید:
- کلاس دوم دبستان بودم درست پشت دیوار کلاس ما یک حمام قدیمی بود با شیشه های نبین که کل زنهای محله هفته ای یکبار دسته جمعی به حمام حبیب حمومی می رفتند، من هم خداییش که از آن بچه های شیطان مدرسه بودم با آجر از پشت دیوار مدرسه شیشه های نبین حمام را می شکستم ،البته آن موقع خیلی جرات داشتم چون صاحبش یک آدم هیکلی با سبیل های ستار خانی بود. برای بار پنچم که شیشه هایش را شکستم وفرار کردم آمد توی مدرسه وکلی داد وبیداد توی مدرسه راه انداخت وگفت اگر بفهمم کار کی بوده........
- عمه ام مغازه کوچکی داشت. من هم النگوهای بدلی را خیلی دوست داشتم ،فکر می کنم 5،4 باری دزدکی وارد مغازه عمه ام شدم و20 تایی النگو برمی داشتم .بعد هم توی مدرسه بین بچه ها تقسیم می کردم . عمه ام فهمیده بود که النگوهای مغازه اش غیب شده است ولی هنوز هم کشف نکرده که دزد النگوها کی بوده ودرکفش مانده است.
- اینجا یک اعتراف دیگرهم میکنم .همیشه از بچه گی ام دوست داشتم که مرد آینده ام پرورشگاهی باشد.( نه اینکه حالا بزگ شده ام) ولی به خاطر حسادتم که شوهرم باید فقط من را دوست داشته باشد هنوز هم دوست دارم که او کسی را نداشته باشد.
- همیشه از چوپان ها خوشم می آمد به خاطر همین هر وقت به ده مان می رفتیم هر کس که گوسفندانش را به صحرا وبیابان می برد من هم همراهش می رفتم .یکبار که دایی ام خانه نبود گوسفندهای دایی ام را به بیابان بردم که بگویم دیگر بزرگ شدم .فکر می کنم 12 تایی بودند ولی وقتی نزدیک کوه ها رسیدم ترسیدم وگوسفندها را وسط بیابان گذاشتم وفرار کردم .(البته دایی واهالی ده نصف شب با فانوس های دستی دنبال گوسفندها می گشتند)
- کلاس سوم راهنمایی بودم، آنقدر از معلم پرفیس و افاده بهداشتمان بدم می آمد که برای تنبیه اش یک روز کلید اتاقش را برداشتم ووقتی او وارد اتاق بهداشت مدرسه شد از پشت در اتاقش را قفل کردم وکلیدش را انداختم پشت حیاط مدرسه. خدا را شکر تا ظهرآنقدر داد وبیداد کرد تا کسی به دادش برسد وآخر سرهم هیچ کس نفهمید که کار من بوده ومن هم دلم خنک شد.
- در آخر هم اعتراف میکنم که هنوز هم زنگ خانه ها را میزنم وفرار میکنم .البته زنگ خانه فامیل وهمسایه ها را.که هنوز هیچ کس نتوانسته مچ گیری کند به غیر ازشرکت بغلی روزنامه خاتم. تا یادم نرفته بگویم که این عادت از همان بچگی با من رشد کرده است.
حسین مسرت ، آتنا ، رویاهای روزانه ، ابوالفضل محمدی ، رضا سالیانی نفراتی هستند که از طرف من برای شرکت در یلدا بازی معرفی می شوند.