هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم
و سفر آغاز شد، ابتدا آرام آرام آمد به من خندید و من را خام خود کرد و لحظه لحظه بر سرعتش افزود آنقدر که دلم می خواست از او دل زده شوم ولی بازهم می خندید و بغض گلوی من ، هرلحظه بیشتر می شد.سفری که چون و چراهای زیادی را با خود آورده بود ، چون و چراهایی که پاسخش را باید در سفر جستجو کردو بس. و بالاخره من نیز خندیدم و خودم را در آغوش سفر رها کردم.حالا مرا تا کجا خواهد برد خدا می داند.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
شهر حال وهوای دیگری به خود گرفته است. بوی خاصی می دهد،بوی محرم ، بوی قیمه های امام حسین، اما ما فقط پارچه های مشکی رنگ روی دیوار را می بینیم که با حرکت باد تکان می خورد و بلند گوهایی که انعکاس زیارت عاشورا را با خود می آورد،همین و بس.شاید اگر چشممان را باز کنیم چیزهای دیگری هم ببینیم مثلا چند شب پیش که آسمان جو گیر شده بود و باران شدیدی می بارید توی آژانس نشسته بودم وناراحت بودم از اینکه گاه گداری چند قطره باران از شیشه بالا کشیده ماشین به صورتم می خورد، ابرها بد جوری وحشی شده بودند وراننده آژانس غرمیزد که دیگر برف پاکن ماشین تحملش تمام شده وچشمش جایی را نمی بیند، ساعت هشت ونیم شب بود نگاهم را به خیابان دوختم از پشت شیشه خیلی معلوم نبودند ولی خیس خیس شده بودند یک پتوی کوچک پاهای بچه های ده دوازده ساله راکه وسط وانت نشسته بودند پوشانده بود بچه هایی که فکر می کنم می رفتند تا نقش دوطفل مسلم را بازی کنند ودوستانشان با طبل وسنج آهنگ مرگ را برایشان بزنند. لباس ها و شال های سبز بچه ها خیس آب شده بود .بزرگترها کلاهخودهایشان را تا پایین پیشانیشان کشیده بودند وپاهایشان ازدروانت پایین افتاده بود. پرچم وطبل وزنجیر وسنج ها هم گوشه ای از وانت هی تکان میخورد وانتی که جمعیت 15 نفری را درهمچون شبی برای اجرای تعزیه خوانی می برد،شبی که ابرها واقعا وحشی شده بودند ومن ازخودم خجالت کشیدم که چرا حال وهوای شهر را در چیزهایی می دیدم که یک کودک دو ساله هم می توانست ببیند.

