فقط میتوانم بگویم یا نه چه فایده آنقدر که نوشتیم و گفتیم به کجا رسیدیم ولی ما باز هم میگوییم حتی اگر به ناکجا آباد برسیم. پس دیگر هیچ و فقط بخوانید
در چوبی اتاق که بسته میشه می خندیم ومیگیم حالا دیگه جو زنانه است، باخنده جواب میده اِ ولی من خیلی فمنیست نیستم.خوب بچه ها از خودتون بگید چکارمیکنید،خوبه خبرنگاری ؟من خیلی خوشحالم که الان اینجام،.باورمیکنید؟ چون خودم شهرستانی ام، دوست داشتم بیام اینجا ببینم چه جوری کارمی کنید،من خبرنگارای شهرستانی رودوست دارم. الان یزد حال وهواش برا خبرنگاری چه جوریه؟ حتما محیط تو یزد طوری یه که به خبرنگارای خانم یه جوری دیگه نگاه میکنن نه!همینطور نیست؟........ اولین سوال مسیح علی نژاد خبرنگارروزنامه اعتماد ملی که به یزد سفر کرده بود والان هم به قول خودش بدون دعوت به روزنامه محلی خاتم سرزده منو اصلا متعجب نکرد چون من هم به عنوان یه خبرنگار آن هم از نوع محلی انتظار چنین سوالی روداشتم.سوالی که چیزای دیگه یی هم میتونست در پی داشته باشه.اینکه خانم علی نژاد مطلبی رو در مورد مطبوعات محلی،مشکلات اون ،حضورخانم ها در مطبوعات محلی وحتی سرگرمی خبرنگاران به جای شغل درمطبوعات محلی رو بنویسه این میشه یه سفر نامه خوب و ناب در سفربه یزد ودیدار با یکی یا چند مطبوعات محلی واز نزدیک پای صحبت اونها نشستن وبعد هم انعکاس مشکلات اونا در عرصه کشوری. .شاید کسی مشکلات روخواند،شاید کسی دلش سوخت وشاید مسئولین تکانی به خودشون بدهند وشاید کسانی بگویند به به چقدر مسیح علی نژاد خوب نوشت وهمین وبس. وشاید اصلا علی نژاد نخواست گزارشی، مطلبی ویا حتی نظری دراین مورد بدهد ومن دوباره از رو حس خبرنگاریم به قول یک نفرحداس شده ام و اینها همه شاید بود. بگذریم ما هم یعنی 5 خبرنگارخانم خاتم به او گفتیم که اگر درمطبوعات محلی مشکلات مالی بسیار و بی توجهی مسئولین نسبت به خبرنگار و شغل خبرنگاری بیش از اندازه است تا الان به خبرنگار زن و مرد تا اونجا که ما دیدیم به یه چشم نگاه میشه و ما ازاین نظر مشکلی نداریم البته دربعضی اوقات دید بعضی از افراد نسبت به حضورخبرنگارزن درجلسه یا رویدادی یه دید منفی و غیرقابل تحمله که اون هم کم اتفاق افتاده. علی نژاد از حقوق خبرنگاری تو یزد پرسید که ما معرفت به خرج دادیم و گفتیم آبروی حقوق بگیران مطبوعات محلی رو نبریم و.....بعد ما از اون پرسیدیم که خاتم رو تا حالا خونده یا نه؟ گفت خونده ولی خیلی کم وهمون وقت خاتم رو ورق زد، در مورد صفحه بندیش نظر داد که نسبت به یه روزنامه محلی خوب کار میکنه بعد ازخاطراتش گفت، خاطرات روزنامه نگاری و سفرهای خارجی که همراه با صدای موبایلش به ما میرسید.اتاق با در و صندلی های قهوه ای رنگ آرام به نظرمیرسید و همه ما خوشحال بودیم که همجنسی از خود ما به خاتم اومده، خبرنگار نترس و پرجسارتی که خودشو مثل کمتر خبرنگاری توی متنهاش نشون میده.وقتی بهش گفتم وبلاگشو هرروز می خونم تعجب کرد":وای برام جالبه شما ها همه تون وبلاگ دارین من فکر نمیکردم .... یادتون باشه اگه خواستین برام نظربذارین ادرس وبتون روفراموش نکنین".محیط آرام شاد و خندان اتاق کوچک ما با بحث در مورد خاتم جو دیگه ای به خودش گرفت.صحبت درمورد وضعیت فعلی ، نبود کسی که قدر بداند ووووووخیلی چیزهای دیگه که اگر ادامه پیدا میکرد واقعا اشک بچه ها رو درمیاورد. مسیح علی نژاد دوست داشت که می تونست کاری انجام دهد ولی خندید و گفت من نیومدم اینقدر ناراحتی و آشفتگی رو ببینم بابا شماها چقدر ناامیدید ،خوش بین باشید و ما هم خندیدیم و بحث عوض شد.به همین سادگی بحث به این بزرگی کوچک شد و ما بعد با هم عکس گرفتیم،عکس یادگاری.
پی نوشت: اینجاهم می تونید نظر مسیح رو در مورد شهر یزد بخونید.
الان نزدیک دوماهی می شود که از خودم راضی نیستم آن قدر به نوشتن علاقه دارم که حد ندارد ولی نمی دانم چرا تنبل شده ام هرروز تصمیم های خوب خوب میگیرم ولی ...روزگار است دیگر چه می شود کرد! خیلی وقت بود که می خواستم متن، گزارش و یا مقا له ای در مورد سفر به پاریس بنویسم ولی...روزگار است دیگر چه می شود کرد. فکر میکنم۵ اردیبهشت بود که مصاحبه ای که با مدیرداخلی سفارت ایران در فرانسه کرده بودم در روزنامه خاتم چاپ شد وحالا دوست داشتم متن این مصاحبه رو در وبلاگم هم بگذارم چون آدرسش رو به سلیمیان دادم وامیدوارم که آن را بخواند با اینکه نتوانستم بیشترازاین شوخ بودن وجوان ماندنش را درگزارشم بیاورم.
ادامه مطلب
همیشه یک جمله ای هست که میگوید خواستن توانستن است وتو اگر بخواهی کاری را انجام دهی مطمئن باش که همه قانون های طبیعت با تو همراه خواهند شد. همیشه یا نه بیشتر وقتها توی یه جمعی که باهاشون آشنا نیستی میترسی از اینکه یه حرفی رو بزنی شاید به ضررت باشه یا شاید بعد از گفتن این حرف بهت بخندن وتو ضایع بشی برا همین هم حرفت رو نمیزنی وبه قول معروف میخوریش ولی روزها وماه ها هم که بگذره هی با خودت کلنجار میری که ای کاش تو اون جلسه یا مهمونی یا بازار یا هر جای دیگه حرفم رو زده بودم بعد هم به خودت قول میدی که این دفعه نمی ترسم و.....خداییش برا من یکی که این جور چیزها خیلی اتفاق افتاده هر کی هم بگه نه، من اینجوری نیستم و فلان و.... من باور نمی کنم چون هرروز دارم آدمهایی مثل خودم و بدتر از خودم رو میبینم که به خاطر ترس ،ضایع شدن،خیط شدن و خیلی چیزهای دیگه به دفاع از خودشون یا بقیه حرفی رو نمی زنند. ولی بالاخره امروز من تونستم برترسم غلبه کنم وحرفمو بزنم .امروز مثل بقیه روزها که توی اتوبوس نشسته بودم وبه طرف محل کارم می اومدم، پیرزنی نرسیده به ایستگاه اتوبوس بلند شد و از راننده خواست به خاطر اینکه پاهاش درد میکنه زودتر نگه داره ولی راننده خودش رو به کری زد، پیرزن دوباره گفت که پاهام درد میکنه جوون خدا خیرت بده نگه دار.ولی بازهم راننده خودش رو.... به ایستگاه رسیدیم. پیرزن به راننده گفت ازت کم میومد که نگه داری. راننده برگشت با بداخلاقی جواب داد اونجا ایستگاه نبود، تازه قسمتت نبود که اونجا پیاده شی .پیرزن پیاده شد و همانطور که دعا میکرد خیر نبینی پاهاشو گرفته بود وراه میرفت.من به این فکر کردم که بقیه مسافرها ،مردم و حتی من چرا هیچ حرفی به راننده نزدیم و یا از او نخواستیم که نرسیده به ایستگاه نگه دارد با اینکه همه ما دلمون برا پیرزنه سوخت.هی با خودم کلنجار رفتم که چرا و چرا و چرا؟ نه اینکه می ترسیدم راننده جلوی همه مسافرها بگوید به توچه؟ یا فحش و ناسزا بارم کنه. پس بازم ترسیدم و تا وقتی میخواستم پیاده شم با خودم حرف زدم که با راننده صحبت کنم و بالاخره برترسم غلبه کردم و موقع بلیط دادن، به راننده گفتم که می تونست دعای خیر پیرزن رو پشت سرش داشته باشه و خوبی هیچ وقت قرارنیست جایی بره و براش آرزوی موفقیت هم کردم با اینکه این احتمال رو هم داده بودم که راننده برگرده وجوابمو بده وجلوی همه مسافرا خیط بشم ولی اون هیچی نگفت و با سرحرف منو تائید کرد.بعد از پیاده شدن از خودم راضی بودم که نترسیدم و حرفمو زدم پس از خودم خوشم اومد و به خودم امیدوارشدم که میتوانم اگر بخواهم.


