تبليغاتX
ترمه ورزش یزد ترمه

چند وقتیه میخوام در مورد میراث مثلا فرهنگی بنویسم. خصوصا منی که تو شهری زندگی میکنم که اولین شهر خشت وخام و دومین شهر تاریخی جهان بعد از ونیز ایتالیاست.همیشه دلمون به این خوش بود که تو یه شهر باستانی و تاریخی زندگی میکنیم.همیشه دلمون به این خوش بود که هر وقت دلمون میگیره با دوستامون قرار میذاریم میریم تو مسجد جامع رو سکوی وسط مسجد می شینیم بعد تو حال و هوای خودمون هی توریستها می یومدن ازمون عکس میگرفتن یا در مورد مسجد ازمون سوال میکردن.دلمون به این خوش بود که عید تا عید بالای مناره های میدان امیر چخماق واسه آدما دست تکون بدیم.دلمون به این خوش بود که بادگیر باغ دولت آباد بزرگترین بادگیر جهانه.دلمون به خیلی چیزای دیگه هم خوش بود این که واسه خبرنگاری یا فیلمبرداری بری تو کوچه پس کوچه های مسجد جامع یه جایی که فکر میکردی اصلا جزو شهر نیست از بس صدای زنگ دوچرخه ها و صدای دستگاه شعر بافی تو گوشت می پیچید و...های های تو اونقدر لذت میبردی که نگو.دلمون به یه چیز دیگه هم خوش بود که زدن خرابش ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 14:33  توسط ترمه  | 

روز قلم یا روز زن.اگر بخواهم از روز قلم بنویسم بسی حرف های ناگفتنی دارم و اگر بخواهم از روز زن بنویسم هم همینطور.شاید باید یک گزینه هیچکدام هم بگذارم کنارش و بروم سراغ یه چیز دیگه. دلم،احساسم وعقلم بهتر می بینند از زن بنویسند. دلم میگوید زن موجود عجیبی است ،احساسم میگوید زن موجود لطیفی است وعقلم میگوید زن موجود عجیب،لطیف و سیاستمداری است.دلم ،احساسم وعقلم میگویند و میگویند و میگویند تا به واژه مادر میرسند و قلم می زنند مادر شدن چه لذت بخش است.دوست داشتم حداقل به خاطر روز قلم هم که شده خوب قلم میزدم ،خوب می نوشتم ،آنقدر خوب می نوشتم که مادرم وقتی میخواندش از نگاهش میشد فهمید که توانستم فقط ذره ای از خوبی هایش را جبران کنم.کاش می توانستم بگویم می دانم زن بودن سخت است،مادر شدن زجرآور است ،شب تا صبح بیدارماندن و لالایی خواندن را تا تجربه نکنی نمی فهمی.کاش می توانستم بگویم کسی که الان دارد می نویسد اصلا نمیخواست اینها را بنویسد،شاید میخواست زن را از زاویه یزدی بودن نشان بدهد ،شاید میخواست فمنیستی بنویسد،شاید میخواست فقط روز زن را تبریک بگوید و برود دنبال کارش،شاید می خواست خیلی بهتراز اینها بنویسد.ولی دلش،احساسش وعقلش هرسه قلم زدند و نوشتند و نوشتند تا به اینجا رسیدند، به مادر.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 15:5  توسط ترمه  | 

بعضی وقتها نمیدونی از چی میخوای حرف بزنی حتی وقتی میخوای  فکر کنی نمیدونی به چی باید فکر کنی. بعضی وقتها دوست داری از اونجایی که هستی وزندگی میکنی بری، بری یه جایی که هیشکی نشناستت. بعضی وقتها دلت خیلی می گیره اونقدر که حوصله هیشکی رو نداری و هزار جور کاری که باید انجام بدی رو هی می ذاریش واسه فرداها. دیروز یا بهتره بگم بیشتر جمعه های طولانی فکر من به همه جا سر میزنه.دیروز به بیشتر چیزا فکر کردم.به این فکر کردم چرا مادربزرگا هر چی پیرتر میشن  بیشتر غرغر میکنن و پدربزرگا مهربونتر میشن. به این فکر کردم که چرا اونایی که پسر دارن فکر می کنن دل دخترا خیلی برا پسراشون بنده و تالاپ تالاپ میزنه و هربار اگه خونه شون میری به خاطر پسراشون میری اونوقته که تصمیم میگیری دیگه پا تو خونه شون نذاری. به این فکر کردم چرا مادر من هر وقت چادر برام میدوزه همیشه بلندتر از قدم میدوزه نکنه فکر میکنه هرروز قد دخترش بلندتر میشه. به این فکر کردم ما که میدونیم کارای گروهی فایده نداره برا چی هی دم دقیقه گروهی کار می کنیم مگه نمیگن اگه شریک خوب بود خدا شریک می گرفت. به این فکر کردم که چرا من باید بنده آخرزمونی باشم و نه هیچ پیغمبری نه هیچ امامی داشته باشم فقط یه امام داشته باشم که اونم غایبه و باید اونقدر خوب باشی تا شاید به خوابت بیاد. به این فکر کردم چرا آدم ها هی دارن از هم دیگه توقع میکنن یا دارن پشت سرهم بد میگن ولی وقتی به هم میرسن چاپلوسی همدیگه رو میکنن. به این فکر کردم چرا اینقدر تو تلویزیون ومطبوعات مهریه، مهریه میکنن و هیشکی از جهیزیه دختر اونم تو یزد حرف نمیزنه که رو مُد میچرخه. به این فکر کردم چرا بعضی مادرزنها اینقدر چاپلوسی دامادشونو میکنن و غصه زندگی دخترشونو میخورن ولی به عروسشون که میرسه شیطون میشن. به این فکر کردم چرا مردها فکر میکنن زنها وظیفه شونه کارای خونه و پخت و پز رو انجام بدن در صورتی که خدا زن رو فقط واسه آرامش مرد آفرید . به این فکر کردم وقتی ازدواج کردم اصلا و ابدا سرکار نمیرم و می شینم تو خونه. به این فکر کردم اگه همه مثل یانگوم شانس داشتند چقدر دنیا رو ریل خودش میچرخید .به این فکر کردم چرا روزنامه های محلی یزد هیچکدوم به هیچ دردی نمی خورند و به قول یکی از مدیرای یزدی روزنامه ای که با گرفتن آگهی، خبر اون طرف و هم چاپ میکنه بهتره درشو گل بگیرن. به این فکر کردم چرا فکر من برا یه بارم که شده فقط به یه موضوع خاص فکر نمیکنه و از اون شاخه به اون شاخه میپره شاید اگه به یه چیز ثابت فکر میکرد می تونست مثل یانگوم موفق باشه. به این فکر کردم هر دستی بدی همون دست می گیری و بهش اعتقاد کامل دارم. به این فکر کردم خدا بالابرنده و پایین آورنده بنده هاشه. به این فکرکردم اگه بچه هارو اذیت کنم چون پاک هستن خدا بیشتر تلافی میکنه . به این فکر کردم خدا چقدر بامزه س و من چقدر دوستش دارم با اینکه هرروز ازش می پرسم چرا من بنده آخر زمونیم و مثلا چرا تو دوره حضرت محمد وسلیمان نیستم مگه من چی کمتر از سلمان فارسی داشتم ها ؟ به این فکر کردم اصلا دوست ندارم تو دوره اینترنت و ماهواره و رسانه باشم آخه تو که منو میشناختی نمی تونستی تو اون زمونا، قدیم قدیما منو خلق می کردی.

به این فکر کردم اگه آدمها همیشه به این فکر می کردن که تا دو ساعت حتی دو دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستن چقدر باهم مهربون می شدن و دنیا در نظر هیچ کدوممون ارزشی نداشت . به این فکر کردم اگه اینجوری بود برام مهم نبود کجا زندگی میکنم، چه ماشینی دارم چرا فلانی نیومد دیدنم یا بهم زنگ نزد و اونوقت به هیچی فکر نمیکردم و غصه هیچ چیز دنیا رو نمی خوردم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 12:31  توسط ترمه  |