بعضی وقتها نمیدونی از چی میخوای حرف بزنی حتی وقتی میخوای فکر کنی نمیدونی به چی باید فکر کنی. بعضی وقتها دوست داری از اونجایی که هستی وزندگی میکنی بری، بری یه جایی که هیشکی نشناستت. بعضی وقتها دلت خیلی می گیره اونقدر که حوصله هیشکی رو نداری و هزار جور کاری که باید انجام بدی رو هی می ذاریش واسه فرداها. دیروز یا بهتره بگم بیشتر جمعه های طولانی فکر من به همه جا سر میزنه.دیروز به بیشتر چیزا فکر کردم.به این فکر کردم چرا مادربزرگا هر چی پیرتر میشن بیشتر غرغر میکنن و پدربزرگا مهربونتر میشن. به این فکر کردم که چرا اونایی که پسر دارن فکر می کنن دل دخترا خیلی برا پسراشون بنده و تالاپ تالاپ میزنه و هربار اگه خونه شون میری به خاطر پسراشون میری اونوقته که تصمیم میگیری دیگه پا تو خونه شون نذاری. به این فکر کردم چرا مادر من هر وقت چادر برام میدوزه همیشه بلندتر از قدم میدوزه نکنه فکر میکنه هرروز قد دخترش بلندتر میشه. به این فکر کردم ما که میدونیم کارای گروهی فایده نداره برا چی هی دم دقیقه گروهی کار می کنیم مگه نمیگن اگه شریک خوب بود خدا شریک می گرفت. به این فکر کردم که چرا من باید بنده آخرزمونی باشم و نه هیچ پیغمبری نه هیچ امامی داشته باشم فقط یه امام داشته باشم که اونم غایبه و باید اونقدر خوب باشی تا شاید به خوابت بیاد. به این فکر کردم چرا آدم ها هی دارن از هم دیگه توقع میکنن یا دارن پشت سرهم بد میگن ولی وقتی به هم میرسن چاپلوسی همدیگه رو میکنن. به این فکر کردم چرا اینقدر تو تلویزیون ومطبوعات مهریه، مهریه میکنن و هیشکی از جهیزیه دختر اونم تو یزد حرف نمیزنه که رو مُد میچرخه. به این فکر کردم چرا بعضی مادرزنها اینقدر چاپلوسی دامادشونو میکنن و غصه زندگی دخترشونو میخورن ولی به عروسشون که میرسه شیطون میشن. به این فکر کردم چرا مردها فکر میکنن زنها وظیفه شونه کارای خونه و پخت و پز رو انجام بدن در صورتی که خدا زن رو فقط واسه آرامش مرد آفرید . به این فکر کردم وقتی ازدواج کردم اصلا و ابدا سرکار نمیرم و می شینم تو خونه. به این فکر کردم اگه همه مثل یانگوم شانس داشتند چقدر دنیا رو ریل خودش میچرخید .به این فکر کردم چرا روزنامه های محلی یزد هیچکدوم به هیچ دردی نمی خورند و به قول یکی از مدیرای یزدی روزنامه ای که با گرفتن آگهی، خبر اون طرف و هم چاپ میکنه بهتره درشو گل بگیرن. به این فکر کردم چرا فکر من برا یه بارم که شده فقط به یه موضوع خاص فکر نمیکنه و از اون شاخه به اون شاخه میپره شاید اگه به یه چیز ثابت فکر میکرد می تونست مثل یانگوم موفق باشه. به این فکر کردم هر دستی بدی همون دست می گیری و بهش اعتقاد کامل دارم. به این فکر کردم خدا بالابرنده و پایین آورنده بنده هاشه. به این فکرکردم اگه بچه هارو اذیت کنم چون پاک هستن خدا بیشتر تلافی میکنه . به این فکر کردم خدا چقدر بامزه س و من چقدر دوستش دارم با اینکه هرروز ازش می پرسم چرا من بنده آخر زمونیم و مثلا چرا تو دوره حضرت محمد وسلیمان نیستم مگه من چی کمتر از سلمان فارسی داشتم ها ؟ به این فکر کردم اصلا دوست ندارم تو دوره اینترنت و ماهواره و رسانه باشم آخه تو که منو میشناختی نمی تونستی تو اون زمونا، قدیم قدیما منو خلق می کردی.
به این فکر کردم اگه آدمها همیشه به این فکر می کردن که تا دو ساعت حتی دو دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستن چقدر باهم مهربون می شدن و دنیا در نظر هیچ کدوممون ارزشی نداشت . به این فکر کردم اگه اینجوری بود برام مهم نبود کجا زندگی میکنم، چه ماشینی دارم چرا فلانی نیومد دیدنم یا بهم زنگ نزد و اونوقت به هیچی فکر نمیکردم و غصه هیچ چیز دنیا رو نمی خوردم.