تبليغاتX
ترمه ورزش یزد ترمه

چند روزیه تو یزد اونم تو حوزه فرهنگ و هنر داره اتفاقای خوبی می افته انگار آدما یه خرده که هوا سرد میشه ذهن شون خلاق تر میشه و راهو از چاه تشخیص میدن یه دلیل دیگه هم میتونه داشته باشه اونم اینکه تا کاری رو درست و حسابی بهت نسپرده باشن خیلی خوب از پسش برنمیای شایدم نخوای بربیای تا نشون بدی دیدی حالا که من اومدم چقدر از کارها یی که تا حالا نمی شد انجام بدی انجام شد؟ بگذریم مهم اینه که یه چند روزی که نه یه چند ماهیه که تو حوزه فرهنگ و هنر داره آب از آب تکون میخوره ، حالا از نمایشگاه کتاب گرفته تا برپایی جشنواره هایی مثل بادبادکها،جشنواره کمک به بیماران سرطانی با حضور خواننده ها و بازیگران کشوری،نمایشگاه عکس ،نمایشگاه تابلو فرش،جشنواره کودک و نوجوان با حضور فیتیله ای ها،شب شعر طنز همراه با شاعران طنز کشوری،نقد و بررسی کتاب یه نویسنده کشوری اونم با دعوت از خود نویسنده و غیره و غیره و غیره که اگه بخوایم اسم ببریم هنوز هم هست ولی بیشتر این برنامه ها یا میشه گفت همه  این برنامها با یه اسپانسر خصوصی جلو رفته و به مرحله اجرا در اومده ،اسپانسرهایی که یه چند وقتیه تو یزد مد شدن واسه کارهای فرهنگی و هنری و اینجوری که بوش میاد اهالی فرهنگ و هنر یا همان دستندرکاران فرهنگی شهر یزد که هزار تا برنامه برا خودشون ریخته بودن هم بدشون نمیاد و به یه اسم بردن از خودشون تو اون جمع راضین و به همون هم قناعت میکنن. حالا چراهایش بماند برای وقتی که دوباره هوا گرم شد ولی همینشم خوبه یا به عبارتی شاید از سرمون هم زیاد باشه یعنی به غیر از این نتیجه،نتیجه گیری دیگه ای نمیشه کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 16:35  توسط ترمه  | 

گوشی را که برمی دارم صدایی آشنا پشت خط سلام می کند و هنوز چیزی نگفته می شناسمش. خوشحال می شوم و خودم را برای شنبه بعد از ظهر آماده میکنم.

فردا شنبه است و دارم به این فکر میکنم که دست خالی نباید بروم و با بچه ها دسته گل هم بگیریم و برویم اینجوری بهتر است، علی الخصوص که دعوت نامه هم برامون رسیده .

وقتی داخل می شویم آنقدر شلوغ است که چشمانمان توی جمعیت می چرخد و او تا می بیندمان جلو می آید و خوش آمد می گوید خوشحالم که خوشحال می شود یه لحظه خاطرات دوسال پیش جلوی چشمانم عبور میکند،خاطرات روزنامه نگار شدنش،خاطرات شعرخواندش مقابل جمع، عکس گرفتن ها،امضا کردن تو دفترحضور وغیاب و پیشنهاد دادنش برای مجری شدن . به داخل سالن اصلی دعوتمان میکند روی میزشیرینی هست و شکلات، دسته گلی که آوردیم هم کنار اونها جا میگیرد. دور تا دور سالن پر شده از تابلو های قهوه ای رنگی که میان اونها نقاشی هایی است که نوه اش کشیده،نقاشی یه پرنده لابه لای یه درخت سبز،زنی که از شیر ترسیده،کارتون گربه سگ،خونه ی موشی که همه چیزش از پنیر درست شده و خیلی چیزای دیگه که گاهی تعجب میکنی یه پسر 10 ساله اونا رو کشیده باشه، اون طرفتر هم پدربزرگش با افتخار ازمابقی مهمون هایی که دعوت کرده پذیرایی میکنه و به سوال هاشون جواب میده.گاهی کلاهشو روی سرش میذاره ،گاهی اونو برمی داره،گاهی دستش برای احترام روی سینه اش میره و برمیگرده،تند تند راه میره و ازهمه کسایی که اومدن میپرسه که پذیرایی شدن یا نه و از پچ پچ همه ، از استاد لاری پور و استاد چیتی گرفته تا دختری 7 ساله خبر نداره که موفقیت نوه اش رو حاصل تلاش ها و تشویق های اون می دونن. توی جمعی که اومدن وقتی نگاه میکنی می بینی نصف جمعیت کسایی هستن که به دعوت همین پدربزرگ پا به این نمایشگاه گذاشتن وحالا داره یکی یکی خاطره هاشون جلو چشمشمون زنده میشه و دارن به این فکر میکنن که چطور میتونن حیف شدن ها رو سرجاش برگردونن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 13:5  توسط ترمه  | 

خیلی دیر دارم می نویسم می دونم ولی اینی هم که می خوام بنویسم چند روزی ازش گذشته و شاید من خیلی تو اون حال و هوا نباشم ولی فقط به این خاطر می نویسم که نکنه کسی یا کسانی فکر کنن من آدم قدر نشناسی هستم و این موضوع اصلا برام اهمیت نداشته.وقتی دم در خانه مطبوعات اونم صبح زود یه لشکر خبرنگار میبینی که آماده حرکت کردن طرف اردویی هستن که خودشون برنامه شو ریختن اونقدر سر ذوق میای که وصفش امکان پذیر نیست نه به خاطر رفتن به دره گاهان فقط و فقط به خاطر اینکه تو این چند وقتی که تو جمع مطبوعات یزدی تا حالا  ندیدی که خود خبرنگارا واسه اینکه دور هم باشن اینطوری از خودشون مایه بزارن.رفتیم خوب بود و خیلی خوش گذشت ولی بعد از ظهر تنها چیزی که تو ذهنم باقی موند این بود که تا کی این جور جمع هایی ادامه پیدا میکنه. تا کی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:47  توسط ترمه  |