گوشی را که برمی دارم صدایی آشنا پشت خط سلام می کند و هنوز چیزی نگفته می شناسمش. خوشحال می شوم و خودم را برای شنبه بعد از ظهر آماده میکنم.
فردا شنبه است و دارم به این فکر میکنم که دست خالی نباید بروم و با بچه ها دسته گل هم بگیریم و برویم اینجوری بهتر است، علی الخصوص که دعوت نامه هم برامون رسیده .
وقتی داخل می شویم آنقدر شلوغ است که چشمانمان توی جمعیت می چرخد و او تا می بیندمان جلو می آید و خوش آمد می گوید خوشحالم که خوشحال می شود یه لحظه خاطرات دوسال پیش جلوی چشمانم عبور میکند،خاطرات روزنامه نگار شدنش،خاطرات شعرخواندش مقابل جمع، عکس گرفتن ها،امضا کردن تو دفترحضور وغیاب و پیشنهاد دادنش برای مجری شدن . به داخل سالن اصلی دعوتمان میکند روی میزشیرینی هست و شکلات، دسته گلی که آوردیم هم کنار اونها جا میگیرد. دور تا دور سالن پر شده از تابلو های قهوه ای رنگی که میان اونها نقاشی هایی است که نوه اش کشیده،نقاشی یه پرنده لابه لای یه درخت سبز،زنی که از شیر ترسیده،کارتون گربه سگ،خونه ی موشی که همه چیزش از پنیر درست شده و خیلی چیزای دیگه که گاهی تعجب میکنی یه پسر 10 ساله اونا رو کشیده باشه، اون طرفتر هم پدربزرگش با افتخار ازمابقی مهمون هایی که دعوت کرده پذیرایی میکنه و به سوال هاشون جواب میده.گاهی کلاهشو روی سرش میذاره ،گاهی اونو برمی داره،گاهی دستش برای احترام روی سینه اش میره و برمیگرده،تند تند راه میره و ازهمه کسایی که اومدن میپرسه که پذیرایی شدن یا نه و از پچ پچ همه ، از استاد لاری پور و استاد چیتی گرفته تا دختری 7 ساله خبر نداره که موفقیت نوه اش رو حاصل تلاش ها و تشویق های اون می دونن. توی جمعی که اومدن وقتی نگاه میکنی می بینی نصف جمعیت کسایی هستن که به دعوت همین پدربزرگ پا به این نمایشگاه گذاشتن وحالا داره یکی یکی خاطره هاشون جلو چشمشمون زنده میشه و دارن به این فکر میکنن که چطور میتونن حیف شدن ها رو سرجاش برگردونن.

